پارت یازده :

آوا با شنیدن حرف‌های بهادر دلش نرم شد؛ حرف‌هایش آبی بود روی آتش. بهادر تشر زد، فریاد کشید اما بیراه نگفت! گفت بی‌خبر بوده، گفت گلایه کرده، گفت پا پس نمی‌کشید اما به اجبار هم عقد نمی‌کرد!
باز سکوت شد و این بار بهادر به این سکوت راضی‌تر بود تا بحث و جدل.
بعد از بارش باران بهاری، هوا شرجی و گرم بود. ابرها پس رفته بودند و ستاره‌ها در آسمان شب می‌درخشیدند. ماشین مقابل در سفید رنگ و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    کاش اون روز نحس عروسی رعنا خونه می موند وشهاب رو نمی دید،حالا راحت زندگیشو می کرد وعذاب نمی کشید😔

    ۱۰ ماه پیش
  • میم

    1

    خیلی داشت خوب حرف می زد ولی خرابش کرد با این اجبار،همینطوریشم غیر قابل تحمل بود شرایط برای آوای بیچاره و بی دل 😭

    ۱۰ ماه پیش
  • نظری

    1

    عالیه فوق العاده 👌

    ۴ سال پیش
  • نفسم

    1

    بیچاره آوا😒بهادر پسر خوبیه..اما چ میشه کرد ک دل ی جا دیگه گیره..نرسی نگار جون مثل همیشه باقلم طلاییت ..جادو کردی😘😘

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️