لیست کلیه پارتهای رمان خاموشی آوا : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 95
-
رمان خاموشی آوا - پارت 61
تمام روز را آوا و ماهرخ حین انجام کارهای خانه با هم صحبت کردند. ماهرخ از خودش گفت و اینکه شوهر خدابیامرزش تهرانی بوده و تا قبل از فوت همسرش تهران زندگی کردند و بعد از آن با پسرش به شهر خودش لاهیجان برگشته است. حوالی غروب بود که وحید یاللهگویان وارد حیاط شد. کمی سبزی و میوه در دست داشت و دو نان...
بروزرسانی در : ۱۴۶۹ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 62
روزهای سختی را پشت سر میگذاشتم. سقط بچه و نیامدن مهیار! اگر اعظم و خدیجه کنارم نبودند از تنهایی و غصه دق میکردم. مهیار بعد از یک ماه به دیدنم آمد. ذرهای برای بچهی از دست دادهام ناراحت نبود و مدام میگفت خدا را شکر که خودت سالم و سلامتی. روزها و هفتهها و ماهها در پی هم میآمدند و میرفتن...
بروزرسانی در : ۱۴۶۷ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 63
دست وحید بالا و پایین رفت و آوا را از عالم فکر و خیال بیرون کشید. - آبجی گوشت با منه؟ شنفتی چی میگم؟ دخترک سرش را به طرفین تکان داد و آب دهانش را فرو برد، دستپاچه لب زد: - نه... نه چی گفتین؟ - میگم رخصت میدی شام بخوریم بعد بقیهاش رو بخونم؟ آوا ملتمسانه نگاهش کرد و پرسید: - خیلی مونده؟ نم...
بروزرسانی در : ۱۴۶۵ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 64
چشم که باز کردم خودم را روی تخت مریضخانه دیدم. با یادآوری لحظات دهشتناکی که گذرانده بودم و چهرهی غرق در خون مهیار ضجه زدم و مویه کردم. چرا زندهام؟ چطور بدون مهیار نفس میکشم؟! دو پرستار به اتاق آمدند و سعی داشتند آرامم کنند. میگفتند چند جوان درست لحظهای که آن نامردها قصد جانم را داشتهاند ...
بروزرسانی در : ۱۴۶۲ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 65
با دو انگشت میانی و شست، سوک لبهایش دست کشید و گفت: - منو برادر خودت بدون و ماهجون رو مادرت! منو ننه همهجوره پشتت هستیم تا حقت رو بگیری. به نظر من قبل از اینکه اون خانم بزرگ بدونه راز سر به مُهرش رو میدونی باید به چند نفر بگی که پشتت باشن و باز اون نخواد سرت رو زیر آب کنه! اینجور آدم اطرافت ...
بروزرسانی در : ۱۴۶۰ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 66
نگاهش از جورابهای ضخیم و مشکی بالا رفت و بلوز دامن آبی با گلهای سفید را از نظر گذراند. خیره به چهرهی آوا ماند که با روسری سفید ریشهدار مقابلش ایستاده و گونههایش سرخ و ملتهب بود. نی نی چشمان اغواگرش میلرزید و قلب شهاب را به تپش واداشته بود. شهاب آب دهانش را به زحمت فرو برد و سیب گلویش تکان خ...
بروزرسانی در : ۱۴۵۸ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 67
علی متحیر بود و پرسید: تو نوه ی اربابی؟! آوا با تأیید سر جنباند. سکوتی ژرف بر فضای خانه حاکم بود و شهاب بیش از هر کس به فکر فرو رفته بود. با سرانگشتان ته ریشش را لمس میکرد و دندان میسایید. آوا با صدایی مرتعش سکوت شیشهای را در هم شکست. - باید هر سهتامون بریم روستا. باید بریم و به خانومبزرگ...
بروزرسانی در : ۱۴۵۵ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 68
حلقهها را دست یکدیگر انداختند. ماهرخ صورت آوا را بوسید و دخترک او را با محبت در آغوش کشید. سر روی شانهاش داشت و گفت: - ماهجان ازت خیلی ممنونم که کمکم کردی. تا عمر دارم مدیون شما و آقا وحید هستم و فراموشتون نمیکنم. - من وظیفهمو انجام دادم دختر گلم. الهی به حق علی، که خوشبخت بشی. حتما با مه...
بروزرسانی در : ۱۴۵۳ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 69
صدای جیک جیک گنجشکها، پلکهای خوابآلود آوا را از هم باز کرد. سنگینی دستی را دور کمرش احساس کرد و با دیدن چهرهی غرق در خواب شهاب، لبخند روی لبش نشست. یادآوری لحظات عاشقانه و سراسر آرامش و لذتبخش شب گذشته، قند توی دلش آب کرد و گرمایی خوشایند زیر پوستش جنبید. شهاب چه خوب ترسهایش را کنار زده بو...
بروزرسانی در : ۱۴۵۱ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 70
یکی از نوکران جلو آمد. کمی خم شد و حینی که نگاه کنجکاوش روی صورت آوا و شهاب میچرخید، لب باز کرد: - سلام عرض شد جناب مهندس. خیلی خوشاومدین. صفا آوردین. شهاب به آرامی پاسخ داد و دست آوا را گرفت. همقدم با یکدیگر پا به محوطهی عمارت گذاشتند. جانیار در ایوان بود و با دیدن شهاب و آوا، لبهایش به ل...
بروزرسانی در : ۱۴۴۸ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 71
همانطور که نگاهش به بهادر قفل بود، چند قدمی به عقب برداشت. پشتش که سختی و سفتی دیوار را حس کرد، روی پاشنهی پا چرخید و هولناک وارد راهروی اتاقها شد. بیدرنگ سمت اتاق مهمان رفت و در را پشت سرش بست. قلبش انگار میخواست از سینه بیرون بزند. تمام تنش به رعشه افتاده بود و چهرهی خوفانگیز بهادر حتی ...
بروزرسانی در : ۱۴۴۶ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 72
آوا فورا از روی اسب پایین جست و پشت شهاب، پناه گرفت. شهاب چشم به بهادر داشت و آهسته لب زد: - نترس آواجان. بهادر قدم قدم جلو میآمد و آوا و شهاب، عقب میرفتند. دست دخترک دور بازوی شهاب پیچیده بود و تنش یکپارچه میلرزید. میان چند درخت تنومند ایستادند و صدای خشدار و بم بهادر، به صدای پرندگان و ...
بروزرسانی در : ۱۴۴۴ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 73
اسب، آهسته و آرام روی زمینی که با برگهای خشکیده و رنگارنگ فرش شده بود؛ قدم برمیداشت. نور کمجان خورشید اولین روزهای زمستان از لا به لای شاخههای خشکیدهی درختان تنومند جنگل بر چشمهای مشکی جانیار میتابید و او اندکی نگاهش را باریک کرده بود. افسار اسب را در دست داشت و فکرش پیش گلناز بود. کجا را...
بروزرسانی در : ۱۴۴۱ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 74
بهادر، شهاب را روی دوش داشت و نفسزنان وارد بهداری شد. خونهای صورت شهاب، روی شانهی بهادر و کنار گردنش نیز کشیده شده بود. آوا با گریه و زاری، دکتر را صدا میزد. - خانوم دکتر... آقای دکتر... زن جوان با روپوش سفید از اتاق بیرون آمد. موهای طلاییاش تا روی شانه ریخته بود و لچک سفید، به سر بسته بو...
بروزرسانی در : ۱۴۳۹ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 75
آوا با لب و لوچهای آویزان جواب داد: - همین الان هم پشیمونم بهت گفتم؛ کوهیار گفت بو ببره به کسی گفتم، اول از همه یه بلایی سر علی میاره! صدای نالهی شهاب به گوش رسید. آوا را صدا میزد. دخترک سمتش مایل شد و دستش را نوازشگونه روی صورت او کشید. - جانم شهاب؟ خوبی؟ صدامو میشنوی؟ صدایی از شهاب نشنی...
بروزرسانی در : ۱۴۳۷ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 76
ساعتی بعد، شهاب را در یکی از اتاقهای بیمارستان بستری کرده بودند. مرد جوان دیگری نیز روی تخت کناری بستری بود. آوا کنار تخت ایستاده و به چهرهی آرام و غرق در خواب شهاب، نگاه میکرد. پلکهایش لرزید و به آرامی باز شد. تصاویر مقابل نگاهش تیره و تار بود. کمی که صورت آوا مقابل چشمهایش جان گرفت؛ با اخم...
بروزرسانی در : ۱۴۳۴ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 77
تا رسیدن به خانهی ماهجان، بینشان سکوت بود. سکوتی پر از حرف... آسمان ابری رو به سیاهی مطلق رفته بود که پشت در خانهی ماهجان رسیدند. از شدت بارشها کم شده بود و حالا بارانی نرمنرمک و آهسته میبارید. هوا اما هنوز سرد و سوزناک بود. در تاریکی و سکوت کوچه، صدای قدمهایشان روی گل و لای و گوداله...
بروزرسانی در : ۱۴۳۲ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 78
وحید پلک خواباند و سر جنباند. همراه با بیرون دادن نفسش گفت: - هی روزگار... ازدواج اولم خوب بود. مشکلی با هم نداشتیم و خاطر همو میخواستیم ولی زنم با ننه نمیساخت. هی میگفت زندگی جدا میخوام، خونه جدا میخوام. منم نمیتونستم ننهمو تنها بذارم که...! همه کس و کارش من بودم. آخرش اختلاف بالا گرفت...
بروزرسانی در : ۱۴۳۰ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 79
چادر گلدار قهوهای رنگ به سر داشت و موهایش کمی از زیر چادر بیرون زده بود. لبخند همیشگیاش روی لب بود و با قدمهای کوتاه پیش میآمد که بهادر گفت: - سلام، ببخشید اول صبح مزاحم شدم. نه دیگه بیشتر از این زحمت نمیدم، آوا خانم آماده شه، رفع زحمت کنیم. - چه زحمتی پسرم؟ مهمون حبیب خداست. قدم رو چشمم گ...
بروزرسانی در : ۱۴۲۳ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 80
گلچهره هراسان دنبال دخترک دوید. بهادر از ماشین پیاده شده، هاج و واج نگاهشان میکرد و پرسید: - چی شده؟ چه خبره؟ مگه علی رو کجا بردن؟ گلچهره بازوی آوا را گرفته و با درماندگی گفت: - نمیدونم والا چرا اینجوری میکنه... مگه دفعهی اوله که میان دنبال علی؟ رفت باغ کوهیارخان برای کمک... آوا میان گری...
بروزرسانی در : ۱۴۲۰ روز پیش
