پارت چهارم :
***
آفتاب رو به غروب میرفت اما از گرمای هوا چیزی نکاسته بود. دانههای عرق از پیشانی و تیر کمر سُر میخورد و میغلتید. هوا شرجی و نفسکشیدن را هم سخت کرده بود. علی از ماشین جانیار پیاده شد. دستی میان موهای خوش حالتش کشید و با لبخند پرسید:
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

میم
1آخه چرا اینقدر دیر لعنتی،حالا که کار ازکار گذشته باید بیای؟؟؟😭