لیست کلیه پارتهای رمان خاموشی آوا : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 95
-
رمان خاموشی آوا - پارت 41
لحظاتی بعد علی در اتاق جانیار، مقابلش نشسته بود. منتظر و کنجکاو چشم به دهان جانیار دوخته بود. جانیار نفسش را بیرون داد و پا روی پا گرداند. با زبان لبش را تر کرد: - ببین علی، تو ازم خواستی مراقب خواهرت باشم منم قول دادم و تا اونجایی هم که ازم بر اومد اینکار رو کردم اما... مکث کوتاهی کرد و با ...
بروزرسانی در : ۱۵۱۶ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 42
آوا دستش را روی گونهی استخوانی علی گذاشت و با عطوفت لب گشود: - میدونم علی، تو همیشه برادر خوبی واسم بودی و هستی. نیازی به گفتن این حرفا نیست. علی دستش را نوازشگونه روی سر دخترک کشید، با هر نوازش، در دلش با او خداحافظی میکرد. - تو هم همیشه خواهر خوبی بودی و هستی آوا، هرجا باشم به یادتم و هرج...
بروزرسانی در : ۱۵۱۴ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 43
دخترک با سرانگشتان اشکهایش را زدود و نگاهش را بالا گرفت: - مهندس مودت مگه بچه داره؟ - خواهرزادهی مهندسه. جانیار این را گفت و باز سکوتی سنگین بر فضای ماشین حاکم شد. هرچقدر از روستا فاصله میگرفتند دلشورهی آوا بیشتر میشد. از روزی که فهمیده بود دختر گلچهره و مراد نیست و از آن بدتر نمیدانست پ...
بروزرسانی در : ۱۵۱۱ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 44
آوا متبسم پرسید: - از من تعریف کرده؟ مگه تعریف کردنی هم هستم؟ - معلومه که آره؛ خیلی هم بیشتر از چیزی که تصور میکردم و گفته بود خوب و ناز هستی. - حالا که همه چیو میدونی؛ اینم میدونی که چرا بهشون گفته اسمم فریباس؟ شهرزاد با خندهای شیطنتآمیز گفت: - میدونم، اما نپرس که نمیتونم بگم. صدا...
بروزرسانی در : ۱۵۰۹ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 45
آوا نگاهی به دفتر انداخت. نمیخواست حرفی از آن روستا و اتفاقاتش بزند. با اندکی تعلل جواب داد: - یادگاری خالهام هست. - مگه خوندن بلدی؟ دخترک آهی با تحسر کشید و گفت: - عمارت که بودم جانیارخان قول داده بود بهم خوندن نوشتن یاد بده تا بتونم دفتر رو بخونم اما قسمت نشد. خیلی کنجکاوم بدونم چی نوشته؟...
بروزرسانی در : ۱۵۰۷ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 46
منوچهر پسر ارباب از جا برخاست و دستش را بالا برد؛ فریاد زد: - حواست کجاست پدرسگ؟! و بعد چنان سیلی به صورتم زد که تعادلم را از دست دادم و روی زمین افتادم. اشک، گونههایم را خیس کرد و در خود جمع شده بودم. مطمئن بودم تنبیه بزرگی در انتظارم است. منوچهر به سمتم هجوم آورد و من بیشتر در خود جمع شدم که...
بروزرسانی در : ۱۵۰۴ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 47
ساعتی تا ظهر مانده بود که فخرالزمان همراه با ندیمهاش از راه رسیدند. زنی حدودا شصت ساله بود؛ چشمهایی گرد و ابروهایی نازک و کمانی داشت. بسیار تمیز، آراسته و متکبر به نظر میرسید. در آن سن بالا هم از سرخاب سفیداب صورتش غافل نمانده بود. عصایی چوبی و سلطنتی در دست داشت و اخمآلود و پرتحکم قدم برمید...
بروزرسانی در : ۱۵۰۲ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 48
لبهی تخت نشست و نگاه غمگینش دور تا دور اتاق چرخید. دلش میخواست برود؛ برگردد همان ده خودشان و گوسفندها را به چرا ببرد، نان درست کند و شیر بدوشد. شالیزار برود و... اما زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا آوا اینجا باشد. اینجا باشد و مجبور به ماندن. در ده جایی نداشت، خانهای نداشت و کسی منت...
بروزرسانی در : ۱۵۰۰ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 49
- ببخشید آقا؛ گفتم شاید همراه شیر میل کنید. اگر خوشتان نیامد همین حالا میبرمشان! خم شدم تا کلوچهها را بردارم که گفت: - نه نیازی نیست. نگاهم را به زمین دوخته بودم و گفتم: - امری ندارید آقا؟ جواب داد: - نه، برو! با قدمهایی تند از اتاق بیرون رفتم. در را که بستم، حتی یک قدم هم نمیتوانستم...
بروزرسانی در : ۱۴۹۷ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 50
ناهار را خورده بودند. شهرزاد بالشتی برداشت و گفت: - الان فقط خواب میچسبه، زیر پتو! شهاب با تک خندهای لب باز کرد: - تنبل خانوم، تو بخواب؛ ما میخوایم داستان عاشقانه بخونیم! نگاهی شیطنتآمیز به آوا انداخت و هر دو ریز خندیدند. شهرزاد تای ابرویش را بالا انداخت و گنگ لب زد: - داستان عاشقانه؟! ...
بروزرسانی در : ۱۴۹۵ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 51
نگاه هراسان و ملتمسم را به چشمهایش دوختم و با پلک زدنهای پی در پی فهماندم که حرفش را قبول کردهام. *** آوا با تمام پوست و خونش آن لحظه و حس و حال گلبانو را درک میکرد. یاد لحظهای افتاد که اسیر دستهای قدرتمند کوهیار بود و راه گریزی نداشت. اشک صورتش را خیس کرده بود که شهاب دفتر را بست. دخترک...
بروزرسانی در : ۱۴۹۳ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 52
مشاطهگر کارش را تمام کرد و از اتاق بیرون رفت. از جا برخاستم و نگاهی به آینهای که روی طاقچه بود انداختم. صورتم غرق در آرایش و زیباتر از همیشه بود. صدا زدم: - اعظم خانم... اعظمجان...! طولی نکشید که در باز شد. زن با خوشرویی وارد اتاق شد. نگاهش که به من افتاد لب گشود: - ماشالله... هزار ماشالله....
بروزرسانی در : ۱۴۹۰ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 53
شهرزاد مشغول خواندن بود اما تنها یک کلمه در ذهن آوا تکرار میشد: « برادرم کمال... برادرم کمال...» چه میشنید؟! مهیار پسر بزرگ جهانبخشخان و برادر ارباب کمال بود؟ کمال ارباب روستای خودشان؟! بیشک دلیل مخالفت ارباب برای ازدواج او و کوهیار هم همین نسبت خونی بوده است که کسی از آن خبر نداشته! روزی که ...
بروزرسانی در : ۱۴۸۸ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 54
کتی مشغول شستن ظرفها بود که آوا وارد آشپزخانه شد. نگاهش دور تا دور آشپزخانه چرخید و پرسید: - سرکهی سیب و عسل داریم؟ کتی ابرویی بالا انداخت و لب زد: - آره، چطور؟ - من نمیدونم کجاست؛ میشه یه کم بهم بدی؟ برای دلدرد نوردخت میخوام! کتی پشت چشمی نازک کرد و سمت کابینتها رفت. شیشهی عسل و بطر...
بروزرسانی در : ۱۴۸۶ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 55
شهاب با نوک انگشت پیشانیاش را آهسته و کوتاه خاراند و با پوزخندی گفت: - منظورم دقیقا آدمایی هستن که انسان و انسانیت رو توی میزان پول، ثروت و زیبایی میبینن. متأسفانه این آدما هرچقدر هم که تحصیلات بالاتری داشته باشن باز شعورشون در همین حده! دختر که نیش کلام شهاب را خوب درک کرده بود، چون مار گزید...
بروزرسانی در : ۱۴۸۳ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 56
لحظهای نگذشت که مهیار وارد اتاق شد. نگاهی به چهرهی رنگ پریدهام انداخت و پرسید: - گلبانو... چرا اینجا نشستی؟ خوبی؟ رنگت پریده! نمیتوانستم حقیقت را بگویم، که از برادرش وحشت دارم. که قبلا تهدیدم کرده است و سیلی زده. زبان روی لب کشیدم و سر به زیر گفتم: - چیزی نیست، کمی از دیدن برادرت و پسرش ...
بروزرسانی در : ۱۴۸۱ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 57
کمی حالم بهتر شد. سمت آشپزخانه رفتم تا آب بخورم که بوی پیازداغ به دماغم خورد و دو مرتبه حالم بد شد. اعظمخانم با دستپاچگی سمتم آمد و خدیجه برایم آب قند آورد. چند قلوپی خوردم. اعظم همانطور که شانههایم را مالش میداد با خوشحالی گفت: - الهی من دورت بگردم خانم جان، حتما حاملهای! چقدر مهیارخان خو...
بروزرسانی در : ۱۴۷۹ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 58
ظهر شده و علی که از همان ساعات اولیهی صبح، مشغول کار بود با خستگی به خانه برگشت تا ساعتی استراحت کند. بر مخده لمیده بود و چای میخورد. بوی باقالیقاتق در فضای خانه پیچیده بود و گرسنگیاش را بیشتر میکرد. صدای مردانهای از حیاط به گوش رسید. - علی... علیآقا... خاله گلچهره... علی استکان چای را د...
بروزرسانی در : ۱۴۷۶ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 59
تنها سیاهی بود و سیاهی؛ صدای پارس سگ، بوی دود، بوی خاک، حسی از خلاء وجودش را در برگرفت و هیچ نفهمید... *** نالهای بیجان از گلویش بیرون میآمد و خنکای آب را بر پوست صورتش حس کرد. نجواهایی میشنید؛ صدایی نازک و آمیخته به نگرانی مادرانهای گفت: - تبش داره پایین میاد. و در پی آن صدایی بم و زمخت...
بروزرسانی در : ۱۴۷۴ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 60
*** درختهای جنگل بیبرگ و بار بودند و هرکدامشان چون کُندهای سوخته و نیمسوخته؛ بوی دود و خاکستر بود و صدای پارس سگ و زوزهی شغالها به گوش میرسید. آوا سرگردان و آشفته میان جنگل پر از دود به این سو و آن سو میدوید که مردی را میان برگهای خشکیده و سوختهی جنگل، روی زمین دید. با قدمهایی سست سمت...
بروزرسانی در : ۱۴۷۲ روز پیش
