پارت نوزده :
درد زیر دل دخترک میپیچید و پاهایش از ترس میلرزید. عرق شرم بر جبین آوا و عرق شهوت بر پیشانی بلند کوهیار بود. از سر مستی و لذت خودش را به کناری کشید و روی سبزهها غلتید. نفس نفس میزد و لبخندی محسوس بر لب داشت.
آوا اما بیجان و بیصدا جنینوار در خودش جمع شده بود و گلویش میسوخت. چشمهی اشکش خشکیده و نفسش کند شده بود.
لحظاتی بعد، صدای بستن کمربند چرمینش به گوش رسید. کوهیار حالش
لطفا صبر کنید...

میم
1کاش غرق می شد وزنده نمی موند،به زندگی فلاکت بار برگرده چی بشه وقتی امیدی به انتقام هم نداره 😭😭