پارت هشتم :
همگی دور تا دور سفره نشسته بودند؛ ساکت و خاموش. گلچهره زیر چشمی علی و مراد را میپایید. اضطراب داشت که مبادا حرفی بزنند و باز اوقات تلخی شود. مراد لقمهی آخر را در دهانش گذاشت و هنوز کامل نبلعیده بود که از جا برخاست. زیر لب «الهی شکر» گفت. جلیقه و شا ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

میم
2هیچ از گلچهره خوشم نمیاد،خیلی رفتارش بی رحمانست،اصلا با دل آوا راه نمیاد ودلسوزی نمی کنه 😔