لیست کلیه پارتهای رمان خاموشی آوا : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 95
-
رمان خاموشی آوا - پارت 21
دخترک روی نگاه کردن به کسی را نداشت، گویی همه میدانستند دامنش لکهدار شده! اگر میفهمیدند، اگر میپرسیدند، چه جوابی داشت؟! کوهیار، جانِ عزیزترین کَس او را تهدید کرده بود. جانِ خودش شیرین نبود اما علی تمام دنیایش بود. سرش را به سینهی ستبر علی فشرد و پیراهنش را چنگ زد. بغضش شکست و هق هق گریهاش ب...
بروزرسانی در : ۱۵۶۳ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 22
خشمگین و قهرآلود از خانه بیرون رفت. سیگار از جیبش بیرون آورد و روشن کرد. با هر پُک که به سیگار میزد حرفهای تلخ آوا در گوشش میپیچید... کنار جاده بیهدف قدم برمیداشت و خون خونش را میخورد. کف دستش گزگز میکرد. دستش را بالا برد و مقابل صورت گرفت؛ به دستی که بیرحمانه روی صورت آوا نشسته بود و گو...
بروزرسانی در : ۱۵۶۰ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 23
نگاه نگران علی به آوا بود و پرسید: - چیشد آوا؟ دخترک شرمگین نگاهش را به زیر انداخت و لب از لب برداشت: - بهادر اذیتم میکنه، نمیخوامش علی... - باورم نمیشه این حال عجیب، این لرز و این تقلا فقط واسه نخواستن باشه! آوا حق به جانب گفت: - پس واسه چیه؟ خب نمیخوامش، ازش بدم میاد. علی گوشهی ل...
بروزرسانی در : ۱۵۵۸ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 24
از جا برخاست و با پاهای بیجان و مرتعش سمت در رفت. در را باز کرد و قدم بیرون گذاشت که حس کرد تمام محتویات معدهاش دارد بالا میآید. کنار دیوار کاهگلی نشست و عُق میزد که گلچهره با شنیدن صدای عُق زدنش، سراسیمه سمتش دوید. دست روی شانهاش گذاشت و دلنگران پرسید: - خوبی آوا؟ ببین با خودت چکار میکن...
بروزرسانی در : ۱۵۵۶ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 25
گلچهره لب گزید و پشت دستش زد، زیر لب زمزمه کرد: - حدس میزدم حاملهاس... چه گلی به سر بگیرم خدا! دکتر همانطور که سِرُم به دست آوا میزد، ابروهای کمانی و باریکش را در هم کشید و متعجب پرسید: - چرا ریختی به هم؟! مگه شوهر نداره؟ گلچهره مشوش و مکدر لب باز کرد: - چرا خانومجان... ولی نامزدن، عر...
بروزرسانی در : ۱۵۵۳ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 26
ترکه را با تمام توان بر تن نحیف دخترک مینشاند و عتاب میکرد و فریاد میزد: - اینهمه بازی و نمیخوام گفتن برای همین بود هان؟! تو بغل یکی دیگه وول میخوردی بیپدر؟! اونقدر میزنمت خون بالا بیاری حروملقمه. گلچهره مقابل مراد ایستاد اما با چند ضربهی ترکه، به گوشهای افتاد و باز مراد تن رنجور دخت...
بروزرسانی در : ۱۵۵۱ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 27
نرم نرمک چشم باز کرد. علی سمتش متمایل شد و دستش را جلو برد تا روی گونهی آوا بکشد. دخترک هراسان دستها را مقابل صورتش گرفت و خودش را عقب کشید. پلک فشرد. علی متحیر و با شفقت لب باز کرد: - آوا! فکر کردی میخوام بزنمت؟! دستهایش آهسته و لرزان پایین رفت و نگاهش به چشمهای مهربان علی گره خورد. چانه...
بروزرسانی در : ۱۵۴۹ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 28
علی با دلی مالامال از غم، خداحافظی کرد. نگاه جانیار به دنبال قدمهای آهسته و کوتاه علی کشیده شد. با رفتنش نفسی سنگین از سینه برکشید و کنار پنجرهی اتاق رفت. پنجره را باز کرد و نگاهی به محوطهی عمارت انداخت. سلما را دید با مجمعهای در دستها، سمت عمارت میآید. پنیر گوسفندی و شیر تازه و نان داخل مج...
بروزرسانی در : ۱۵۴۶ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 29
*** ساعتی از برگشتن علی به خانه میگذشت. سفرهی صبحانه هنوز کنار آوا پهن بود بیآنکه علی یا آوا لقمهای خورده باشند. هردو بغ کرده کناری نشسته بودند. علی لب زیرین به دندان گرفت و سمت سفره خزید. با غیظ تکهای نان برداشت، کمی از پنیر روی نان گذاشت و مقابل دهان آوا گرفت. با حرص لب زد: - بخور، از فر...
بروزرسانی در : ۱۵۴۴ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 30
صبح روز بعد، از عمارت ارباب سراغ آوا میآمدند. فکر رفتن به عمارت و در دو قدمی کوهیار نفس کشیدن، تن دخترک را میلرزاند و ترس به جانش میانداخت. مرگ بهتر از رفتن به آن خانه بود. کاش علی جانش را میگرفت ولی او را پیشکش به ارباب نمیکرد. علی تمام روز را در تقلا بود که آوا کلمهای حرف بزند؛ گاهی با ...
بروزرسانی در : ۱۵۴۲ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 31
با شنیدن اسم گلبانو، قلب دخترک لرزید. مادری که سالها پیش فوت شده بود و در روستایشان دفن بود. آوا هیچوقت مادرش را ندیده بود. شک به دلش افتاده و با فکری آشفته، لقمه در دهان میگذاشت. در دل با خودش حرف میزد:« نه، ممکن نیست بین مادر من و گلبانوی این روستا ربطی باشه! ما که اهل این روستا نیستیم، من ...
بروزرسانی در : ۱۵۳۹ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 32
آوا پرسید: - بعد از اون اتفاق، از این روستا رفتن؟ - بیرونشون کردن مادر، حتی نذاشتن گلبانو اینجا دفن بشه. نگاه اشکبارش را به ننهحلیمه دوخت. لب زیرین به دندان گرفت و چندبار پیاپی پلک زد تا تاری دیدش کم شود. حالا دیگر همه چیز برایش روشن شده بود و مطمئن شد به اینکه گلبانوی قصه ی پیرزن همان مادر...
بروزرسانی در : ۱۵۳۷ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 33
*** آوا وارد اصطبل شد. بدنش کوفته و دردمند بود. بوی تعفن همهجا را برداشته بود و کف اصطبل پر از کاه و علوفه و فضولات بود. چرا اینجا بود؟ به چه جُرمی؟ به کدامین گناه؟ فقط به خاطر اینکه ناخواسته و به اجبار دامنش لکهدار شده بود! بغض گلویش را میفشرد اما سرسختانه مقاومت میکرد تا اشکهایش سرازیر ن...
بروزرسانی در : ۱۵۳۵ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 34
پشت ساختمان عمارت، اتاقهایی نزدیک به هم برای کنیزان و نوکران بود. وارد یکی از اتاقها شدند. پنجرهای کوچک رو به حیاط عمارت داشت. روی طاقچهاش گلدانی از گلهای شمعدانی و لبهی طاقچه پارچهای گلدوزی شده پهن بود. دو تشکچه دو طرف اتاق و پشتیهای قرمز با رو پشتیهای گلدوزیشده. لبخند ملیحی روی لبهای...
بروزرسانی در : ۱۵۳۲ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 35
در نیمهباز بود و رعنا پشت آن با بیقراری، انتظار میکشید. آوا وارد اتاق شد. رعنا دستهایش را از هم باز کرد و آوا را در آغوشش فشرد. دستش پشت دخترک نوازشگونه حرکت میکرد و میان بغض و گریه لب باز کرد: - بمیرم برات... چی به روزت آوردن. علی بهم گفت آقاجان کتکت زده. تو چرا حرف نزدی دختر؟ چرا نگفتی کا...
بروزرسانی در : ۱۵۳۰ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 36
وارد اتاق شد و در را آهسته بست. نگاهش به گوشهی اتاق افتاد که گلناز روی تشک، کنار دیوار دراز کشیده و پتو را تا بالای سرش کشیده بود. روی تشکی که سمت دیگر اتاق پهن بود نشست و روسری از سرش برداشت. دست برد سمت گلمو و آن را باز کرد. بافت موهایش را از هم باز میکرد و پنجه میان موها میکشید که یکدفع...
بروزرسانی در : ۱۵۲۸ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 37
وارد حیاط که شد؛ نفس حبس شدهاش را بیرون داد و بغضش آب شد. گرمی اشک، گونههای سردش را نوازش داد. با سرانگشتانش اشکها را زدود و سمت مطبخ قدم برداشت. گلناز کنار اجاق ایستاده و با ملاقهای چوبی و بزرگ، خورشت را هم میزد. نگاهش به چشمهای نمدار آوا افتاد. - چیزی شده آوا؟ گریه کردی؟ سرش را به طرف...
بروزرسانی در : ۱۵۲۵ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 38
*** آوا با خستگی کمر راست کرد و جارو را به دیوار تکیه داد. نگاهش دور تا دور خانه چرخید. اتاق تمیز بود و میتوانست برود. نگاهی به قفسهی کتاب انداخت و یاد آن دفتری افتاد که رعنا حرفش را زده بود. حتی اگر به علی میگفت و دفتر را بدست میآورد چطور میفهمید چه نوشته شده وقتی سوادی نداشت! زیر لب واگوی...
بروزرسانی در : ۱۵۲۳ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 39
بیتعلل از اتاق بیرون رفت و قدمهایش را تند و بلند برمیداشت که مچ دستش از پشت سر کشیده شد. رو به عقب برگشت که علی با اخم و نفسهای تند پرسید: - صبر کن ببینم آوا؛ نکنه اون بیناموسی که اینکار رو باهات کرده همین ارباب یا کوهیار بوده هان؟ آوا با انزجار جواب داد: - اه... چی میگی علی؟ چرت و پرت ...
بروزرسانی در : ۱۵۲۱ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 40
جانیار با اخم کمرنگی پرسید: - خونهی سرهنگ؟ ماهبانو با طمأنینه چای را مینوشید و همچنان نگاهش به روبرو بود: - بله، میخوایم راجع به ازدواج تو و دختر سرهنگ صحبت کنیم. جانیار پوفی کشید و سر تکان داد: - باز که رفتیم سر خونهی اول، من چندبار بگم با دختر سرهنگ ازدواج نمیکنم؟! ماهبانو فنجان را...
بروزرسانی در : ۱۵۱۸ روز پیش
