پارت هجده :

صداها از بیرون خانه به گوش می‌رسید. هراسان از جا برخاست. هنوز گیج بود و وقتی سمت پنجره می‌رفت از دیوار کمک گرفت تا زمین نخورد. پرده را کنار زد، چند مرتبه پیاپی پلک زد و با دقت نگاه انداخت.
صدای شیون از خانه‌ی مهلقا زن همسایه بود. علی را کنار پرچین دید؛ صدایش را بالا برد و پرسید:
- چی شده علی؟! چه خبره؟!
علی سگرمه‌هایش در هم بود و نگاهی انداخت.
- دختر مهلقا فوت کرده!
قلب دخ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    وای لعنت بهت کوهیارکثیف،چطور تو خلوتی سر ظهر وغروب راه میفته هرجا می ره بی خیال این کثافت،حالا دیگه بهادرم نمی خوادش😮😡

    ۱۰ ماه پیش
  • M

    1

    به به😍😍 چقدر پارت قشنگی بود ، خسته نباشی❤ داستان داره هیجان انگیز میشه !! چجوری تحمل کنم تا پارت بعدی بارگذاری بشه🥺

    ۴ سال پیش
  • م م

    1

    یاد عاشقانه های بهادر میفتم بغضم میگیره، به خدا بهادر دیوانه میشه بفهمه چی شد😭😭😭

    ۴ سال پیش
  • رویا

    1

    وایی یعنی بهش تحاوز کرد؟؟،،

    ۴ سال پیش
  • فاطمه

    1

    واااای... ***... کوهیار چکار کرد احمق😨😨 حالا چی میشه؟ بیچاره آوا تازه داشت با بهادر کنار میومد.

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️