پارت سوم :
زانوهایش را بغل گرفته، چانه را روی آینهی زانوها گذاشته و گوشهای از اتاق نشسته بود. گلچهره وارد اتاق شد. نیمنگاهی به آوا انداخت و سری با تأسف به طرفین تکان داد. زیر لب غرولند کرد و کنار صندوقچهی لباس نشست. روسری سفید، شلیتهی رنگارنگ و جلیقهی پولکدوزی شده را کنار آوا گذاشت و گفت:
- پاشو دختر، پاشو رخت و لباس عوض کن الان خانعمو و آقابزرگ میان. آقاجانت بیاد تو رو اینجوری ببینه کفری میشهآ گفته باشم.
دخترک سر از زانو برداشت؛ گردن کج کرد و نالید:
- رعنا که نیست، حداقل صبر کنید علی بیاد.
گلچهره نگاه چپ چپی انداخت و نهیب زد:
- علی بیاد که دوتا بشید و نه بگید؟! که پشت تو در بیاد و تو روی آقاجانت وایسه؟ اتفاقا میخوام علی نباشه.
آوا درمانده و مستأصل سر روی زانو گذاشت و اشکهایش چکید. قلب گلچهره فشرده شد. کنارش روی زانو نشست و نوازشگونه دست روی سرش کشید و لب به ملایمت باز کرد:
- الهی مادر دورت بگرده، درد و بلات به جونم، به خدا صلاحت رو میخوایم. بهت قول میدم عقد کنید یه مدت با بهادر باشی اونقدر دلبسته بشی که به روزای الانت و کارای خودت بخندی. بهادر پسر خوبیه خاطرخواهته، هوادارته... پاشو مادر، پاشو لباس عوض کن یه آبی به دست و روت بزن.
آوا حرفی نزد و گلچهره ناامیدانه از اتاق بیرون رفت. نگاه خیس و غمزدهی آوا به لباسها خیره ماند.
حوالی غروب بود که مهمانها آمدند. خانعمو و خانواده، آقابزرگ و عمهخانوم و عمهزادهها همه بودند. مراد بلهی ناگفتهی آوا را به گوش همه رسانده و آمده بودند برای قرار عروسی. آقابزرگ دست بر زانو گذاشته و تسبیح دانه درشت یاقوتیاش را در دست میچرخاند. گلویی صاف کرد و گفت:
- امشب صیغهی محرمیت رو میخونیم. چند ماه دیگه که انشالله برداشت محصولات تمام شد مجلس عروسی رو بپا میکنیم.
صدای صلوات در خانه بلند شد و قلب آوا مچاله شد. دخترک سر به زیر انداخته، خاموش و بیصدا کنار مادر نشسته بود. چرا کسی فریاد نخواستن را در چشمهایش نمیدید؟! مراد رو به آوا گفت:
- پاشو دخترم، کنار بهادر بشین.
آوا کمی تعلل کرد. آخرین تلاشش را کرد و با نگاه پر خواهشش به گلچهره خیره شد. گلچهره دستپاچه از اینکه کسی بویی نبرد، دور از چشم دیگران نیشگونی از ران دخترک گرفت و آهسته گفت:« پاشو دختر»
آوا ناامید از جا برخاست. قدمهای سست و لرزانش را سمت بهادر برداشت. کنارش چون بَرّهای بیپناه نشست و سرش را پایین افکند. آقابزرگ خطبه را جاری کرد و باز صدای صلوات بلند شد. خاتون همسر خانعمو از جا بلند شد و صورت عروسش را بوسید، انگشتری را دست دخترک انداخت و مبارک باد گفت.
لطفا صبر کنید...

میم
1بیچارهها هم زیاد تقصیری ندارن،بالاخره بهتر از کلفتی اربابه 😭