پارت دوم :
دخترک لقمههای غذا را جویده و نجویده، با تأخیر و به کُندی قورت میداد. گویی خار میجوید، هیچ لذتی از غذا خوردن نمی برد. سفره جمع شد و کمکم خانوادهی خانعمو قصد رفتن کردند. همراه آقابزرگ راهی شدند تا شب را خانهاش سر کنند.
آوا گوشهی اتاقش نشسته، زانوها را بغل گرفته بود و سر روی زانو گذاشته و در فکر بود. گلچهره به اتاق آمد و روسری از سر برداشت. نگاهی به دخترک انداخت و گفت:
- چته آوا؟ چرا ناراحتی؟ به خاطر بهادر؟ خوبه معطل کنی ازدواج نکنی یه روز از خونهی اربابی بفرستن دنبالت که بری کلفتی یا واسه زاییدن!
آوا رو ترش کرد و قهرآلود لب گشود:
- ولی کار شما با ارباب چه فرقی داره؟ هردوتاتون دارین زور میگین!
خون به صورت گلچهره دوید و صدایش را بالا برد:
- خوبه دیگه، حالا منو آقاجانت شدیم زورگو؟! مگه میخوایم اسارت بفرستیم؟ میری شهر، خانوم خونهی بهادر میشی. تو رو روی چشاش نگه میداره.
چهرهی مغموم و مظلوم دخترک دلش را به رحم آورد. مقابل او زانو زد و نشست. لحنش را ملایمتر کرد و دلسوزانه گفت:
- لگد به بخت خودت نزن دخترجان، امشب آقاجانت و خانعمو صلاح مشورت کردن قرار شد فرداشب بیان آقابزرگت یه صیغهی محرمیت بین تو و بهادر بخونه. آخر تابستونم که برداشت محصولات تموم شد عروسیتون رو بگیریم و به امید خدا برید سر خونه زندگیتون.
آوا با خشم از جا برخاست، پرده دراند و تندی کرد:
- خوب بُریدین، دوختین و تنم کردین... تموم! منم هیچی، برگ چغندر.
گلچهره هم برخاست و مقابلش ایستاد با غیظ گفت:
- ما صلاحت رو بهتر میدونیم یا خودِ نادونت؟ به خیالت که بشینی پسر شاه پریون میآد سراغت؟ دخترجان خواهرت رو ندیدی؟ هر چه خواستگار داشت از ما بیشتر به نون شب محتاج بودن، آخرش هم بردنش واسه زاییدن؛ چهار صباح دیگه هم چند شکم که زایید، برش میگردونن خونهی آقاجانت. حالا تو واسه بهادر ناز داری؟!
آوا بیصدا اشک میریخت. شهامت بیشتر از این حرف زدن و مقابله کردن را نداشت. گلچهره تشک را برداشت و حینی که از اتاق بیرون میرفت گفت:
- نمیخوام و آخه و اما رو از سرت بیرون کن، آقاجانت بفهمه خون به پا میکنه.
رفت و آوا به دیوار تکیه زد. پلک فشرد و اشکهایش پی در پی روی گونه غلتید. تا پاسی از شب را به گریه سر کرد. آنقدر اشک ریخت تا پلکهایش سنگین و خوابآلود شد. روی بالِش نَمدار از اشکهایش شب را به صبح رسانید.
بوی نان داغ و تازه در خانه پیچیده و صدای بر هم خوردن استکان و نعلبکی به گوش میرسید. آوا پلک گشود و حینی که سر از بالش بر میداشت شقیقهاش تیر کشید و صورتش از درد جمع شد. پلکهایش پُف کرده و متورم بود. از جا برخاست تا از اتاق بیرون برود. به خاطر گریههای شب قبل سردرد داشت و قدمهایش سست و بیجان بود. تا پشت در رفت و دست دراز کرد که دستش نیمهی راه ماند. صدای نجواگونهی مادر را شنید.
- آوا میگه بهادر رو نمیخواد. علی بیاد بفهمه آشوب میکنه!
میتوانست ناراحتی و خشم آقاجانش را تصور کند که نهیب زد:
- بیخود کردن، مگه به حرف ایناست؟ بعدم مگه خود تو نمیگی از ارباب میترسم خواهان آوا بشه. خب بذار شوهرش بدیم خیالمون راحت بشه.
- من که از خدا میخوام مراد... کی بهتر از بهادر؟! من بیشتر از تو مشتاق این وصلتم، ولی از علی میترسم آشوب کنه. یه وقت زبونم لال توو روی آقابزرگ یا خانعمو وایسه، تندی کنه! میدونی که آوا به جونش بستهاس!
- امشب که صیغهی محرمیت رو بخونیم همه چی تموم میشه. دیگه نه دلنگران حرف اربابیم نه علی! کار از کار بگذره، علی میخواد چکار کنه؟
آوا مات و مبهوت پشت در نشست؛ چه شنیده بود! سردرگم، پریشان و حیران بود. آرام و قرار نداشت. با چهرهای در هم از اتاق بیرون رفت و آهسته سلام گفت. سفره پهن بود و مراد صبحانه خورده و شال بر کمر میبست تا راهی شالیزار شود. دخترک سر به زیر سمت ایوان میرفت که با صدای مراد ایستاد.
- وایسا دختر...
ایستاد؛ خوف داشت نگاهش را مستقیم به چشمهای آقاجانش بدوزد. مراد دست برد زیر چانهی دخترک، سرش را بالا گرفت و آوا مجبور شد نگاهش را بالا بگیرد. خیره به چشمهای مشکی و درشت آوا گفت:
- نبینم شب که آقابزرگت بیاد، خانعمو بیاد، اخم کنی و رو ترش کنی فهمیدی؟ اگر بیحرمتی بشه یا نه بشنوم وای به روزگارت.
چانهاش را عقب برد و نگاهش را به زمین دوخت. صدایش را از پس بغض گرفته در گلویش رها ساخت و لب زد:
- چشم آقاجان.
نه رعنا بود تا واسطه شود و نه علی تا پشتش بایستد و حمایتش کند. نه گفتنها، اشک ریختنها و التماسهایش فایدهای نداشت. هر از گاهی نزد مادر میرفت، عز و جز میکرد که لااقل تا برگشتن علی صبر کنند اما بیفایده بود.
لطفا صبر کنید...

ملیکا
1خیلی عالییییی🌹🌺