پارت یک :
مقدمه:
دنیای خودخواهان تمثیلی از روزمرگی برگهایی است که در بهار رقصکنان خودستایی میکنند و فکر پائیزی را نمیکنند که در زیر پای روزگار لگدمال میشوند
اما سرگذشت انسانهای فروتن و صبور داستان دانهایست در بهار که دست روزگار او را رشد و نمو میدهد و درخت زندگی را برای او بنا میکند.
(شاداب کلانتری)
آفتاب ظهر بود و هوا گرم. نسیم ملایمی میوزید و شاخ و برگ درختان را میرقصاند. اوایل بهار بود و رنگ و روی طبیعت و درختان، بس تازه و خوشرنگ بود.
بوی عطر باران بهاری شب گذشته را هنوز میشد حس کرد. عمارت ارباب همهمهای بپا بود؛ کنیزان و نوکران در تقلا و تکاپو بودند تا میهمانان کم و کسری نداشته باشند و همه پذیرایی شوند. در محوطهی عمارت چندین دیگ روی اجاقها گذاشته شده و بوی گوشت بریان و پلو و خورشت در فضا پیچیده بود. اتاقی از اتاقهای عمارت سفرهی تزئین شدهی عقدکنان برپا بود و زنها و دخترها دور سفره جمع بودند. شوکت کنیز خانومبزرگ، دست بر کمر زده و یک تای ابرو را بالا انداخته بود؛ با حسی از برتری نسبت به دیگر کنیزان تشر میزد:
- یالا، زود باشین میوه و شیرینیها رو ببرید بالا... چکار میکنید؟ زودتر!
شلیتهاش را کمی بالا داد و از پلههای ایوان بالا رفت. آوا دختر مراد با چهرهای غمزده سر بر ستون ایوان تکیه داده و آمد و شد میهمانان و خدمتکاران را نظارهگر بود. شوکت پشت چشمی نازک کرد و به طعنه گفت:
- چیه؟ چته؟ حسودیت شده خواهرت داره عروس خانهی اربابی میشه و تو هنوز باید تو طویله و سر زمین شالی کار کنی؟
دخترک اخم غلیظی بین ابروهای کمانیاش نشست و دندان سایید. تکیه از ستون برداشت و رو به شوکت گفت:
- یه لقمه نونخشک حلال، سر سفرهی خونهی پدری شرف داره به پلو و گوشتی که این خان و خان زادهها از صدقه سری این رعیت و زحمتکشیشون میخورن. از این ناراحتم که خواهر دسته گلم همسفره و همخونهی این دد و دیوا شده.
شوکت چشم درشت کرد و لبهای باریک و کشیدهاش را بر هم فشرد، با غیظ لب باز کرد:
- سرت به تنت زیادی کرده نه؟ نه اینکه خیلی خونه ی پدری هم داری! به خانوم بزرگ بگم چه اراجیفی گفتی، زبون از حلقومت بیرون میکشه تا دیگه اینجوری بلبلزبونی نکنی!
کنایه ی شوکت به قلبش نیشتر زد. آری، خانه ی پدری نداشت چون دختر واقعی مراد نبود و همه این را میدانستند. اما او همیشه خودش را دختر آن خانواده میدانست. مگر نه اینکه گلچهره به او شیر داده بود و سر سفره ی مراد بزرگ شده بود. ماهبانو همسر ارباب، سر از پنجرهی چوبی اتاقش بیرون آورد و صدا زد:« شوکت... شوکت بیا بچه رو ببر، گریه میکنه.»
آوا غم نشسته در دلش را پنهان کرد، پوزخندی زد و با تمسخر گفت:
- هه... تو فعلا برو بچه رو عوض کن به جای فضولی کردن!
شوکت با حرص رو گرداند و رفت؛ آوا نگاهش به اتاقی افتاد که سفرهی سفید بخت سیاه خواهرش در آن پهن بود.
هفتهی گذشته بود. آفتاب تازه طلوع کرده بود و خانهی مراد سفرهی صبحانه پهن بود. همگی دور سفره جمع بودند. بوی عطر چای و نان گرم در فضای خانه پیچیده بود و صبحانه میخوردند که صدایی از پشت پرچین حیاط بلند شد و مراد را صدا زد.
رحمت از نوکران ارباب، خبر آمدن خانومبزرگ مادر ارباب را داد. همه دلنگران و آشفته بودند! ساعتی بعد، خانومبزرگ بزک کرده و پرغرور پا به خانهشان گذاشت. خواستگاری نکرد، دستور داد! امر کرد! تحقیر کرد! گفت:« منت به سرتان گذاشتیم و دخترتان رعنا را برای همسری کوهیار در نظر گرفتیم.»
که چه؟! که زن برادر ارباب، اجاقش کور است و صاحب اولاد نمی شود. یک هفتهی تمام خانهی مراد غمکده بود. چارهای نداشتند؛ کسی توانایی مقابله با ارباب را نداشت.
آفتاب ظهر در دل آسمان میتابید اما هنوز کوهیار خان، برادر ارباب از شهر نیامده بود و همه منتظر بودند. آوا گاهی داخل اتاق می رفت؛ نگاهی به میهمانان ارباب مینداخت و نگاهی به خواهرش رعنا که سرخاب سفیداب صورتش هم غم چهرهاش را پنهان نمیکرد. دلش از دیدن لبهای لرزان رعنا و چشمهای خیس و سرخ از اشک مادرش، می لرزید و باز به ایوان برمیگشت.
پیکانی آجری رنگ جلوی عمارت متوقف شد. کوهیارخان از ماشین پیاده شد. آوا چشم تیز کرد تا از آن فاصلهی دور چهرهاش را بهتر ببیند. ابروهای پهن و بلند کوهیارخان در هم تنیده و با چشمهای میشی فرو رفتهاش همهی کسانی که در محوطه بودند را از نظر گذراند. دستی به سبیل چخماقیاش کشید و در ماشین را بست.
نوکری به استقبال رفت؛ دست روی سینه گذاشت و سلام کرد. کوهیارخان دست بر کمربند شلوار سفیدش زد و کمی بالا کشید، بادی به غبغب انداخت و پر غرور سمت عمارت قدم برداشت. میهمانان و نوکران با تعظیم اندکی سلام میکردند. به عمارت که نزدیکتر شد ناخودآگاه اضطرابی وجود آوا را گرفت. نخواست سر راهش باشد و با او چشم در چشم شود.
عقب گرد کرد و بلافاصله سمت یکی از درهای عمارت دوید تا وارد اتاقی شود؛ در را به شدت باز کرد و قدم برداشت که به کسی برخورد کرد و روی زمین افتاد.نگاهش از ارسیها و شلوار ذغالی بالا رفت و پیراهن سفید و مردانهای را از نظر گذراند که با شربت آلبالو سرخ و لکه دار شده بود و در نهایت چشمهایی کشیده و مشکی که با آرامش، دخترک هراسان را نگاه میکرد. آهسته و لرزان از جا برخاست و لب باز کرد تا عذرخواهی کند که صدای بم و خشن کوهیار، صدایش را در گلو خفه کرد.
- اینجا چه خبره؟
آوا بلافاصله برگشت و نگاه کرد. کوهیار نگاهی عمیق به چهره اش انداخت و رفته رفته اخمش غلیظتر شد. چند قدمی جلو آمد و خیره در چشمهای شهلای آوا لب زد: «تو... تو مگه قرار نبود... عروس امشب من باشی؟!»
آوا از ترس قالب تهی کرد و متعجب با چشمهای گرد شده قدم به عقب برداشت. کوهیار لب فشرد و با قدمهای بلند، سمت اتاق عقد رفت. لگدی به در کوبید و در به شدت باز شد؛ صدای جیغ زنان و دختران بلند شد. از بین دندانهای کلیدشدهاش غرید:
- شوکت کدوم گوری هستی حروم لقمه... مگه قرار نبود آوا رو خواستگاری کنید؟!
شوکت از بین زنها مضطرب و لرزان جلو آمد تا حرفی بزند که صدای ارباب توجه همه را جلب کرد.
«من دستور دادم!»
کوهیار با صورتی سرخ از خشم، سمت صدا برگشت. ارباب از پس آن عینک گرد و شیشهای، چشمهای درشت و قهوهای نگاهی انداخت. در حالی که به چپق میان انگشتانش پُک عمیقی میزد گفت:
- دستور من بوده که به جای آوا، رعنا رو بیارن. الانم بدون جار و جنجال، مجلس رو ادامه بدین.
خون در رگهای کوهیار میجوشید و رگهای گردن و شقیقهاش متورم شده بود. خانوم بزرگ که در اتاق عقد روی صندلی نشسته بود آن هیکل فربهاش را تکانی داد و گفت:
- کوهیار، شنیدی که خان چی گفتن؟! پس بیا بشین تا سید صیغه رو بخونه و تموم بشه. خانوم خونهی تو دنیاس... تو می خوای یکی واست بچه بیاره. چه فرقی داره رعنا یا آوا؟!
نفس در سینهها حبس شده بود و کسی جرأت نطق کشیدن نداشت. کوهیار با چشمهایی سرخ و برافروخته، آوا را نگاه می کرد. همهی نگاههای پر از سؤال بین آوا و کوهیار و ارباب در گردش بود!
آوا عقب عقب قدم برداشت و تا نزدیک پلههای ایوان رفت. چشم از کوهیار برداشت و بی محابا از پله پایین دوید. دوان دوان راه خانه را در پیش گرفت. ترسیده بود... بسان گنجشکی خیس و بارانزده در دل طوفان، ترسیده بود. ترسش از حرف ارباب بود، از نگاه ارباب! میدوید و شلیته لا به لای ساق پاهایش در هم می پیچید و در باد میرقصید، باد به صورتش میوزید و اشکهای گرمش را از روی گونه بر میداشت. نفسش به شماره افتاده بود و سینهاش می سوخت، به خانه که رسید جلوی چارچوب در خانه نشست و نفس نفس می زد. علی با شنیدن صدای در، از اتاق بیرون آمد. مقابل آوا زانو زد.
- چی شده آوا؟ چرا هراسونی؟ گریه کردی!
زبانش مثل تکه چوبی در دهان خشکیده بود. لبها را باز و بسته میکرد و توان تکلم نداشت. قطره اشکی از گونهاش چکید و به زحمت صدایش را آزاد کرد.
- کو... کوه... کوهیار...
علی دل نگران، دست بر گونه ی آوا گذاشت:
- کوهیار چی؟ حرف بزن دختر... جون به لبم کردی!
بریده بریده و نفس زنان لب باز کرد:
- کوهیار، کوهیار وقتی منو دید... گفت... گفت قرار بوده عروس امشب من باشم، نه رعنا!
ابروهای کشیده و بلند علی به هم نزدیک و نزدیکتر شد. آهسته پلک باز و بسته کرد و لب زد:
- یعنی چی؟!
آوا اشکش سرازیر شد و با درماندگی گفت:
- بدتر از حرف کوهیار، حرف ارباب بود که گفت دستور من بوده! گفت من گفتم به جای آوا ، رعنا رو بیارن...
هق زد و ادامه داد:
- علی چرا ارباب نذاشته؟ واسه ارباب چه فرقی داشته؟ نکنه ارباب میخواد منو ببره کلفتی؟ ببره شهر؟ علی میترسم.
بیطاقت چنگ به پیراهن برادر زد و سرش را در سینهی فراخ علی فرو برد. برادری که فقط هجده ماه از او بزرگتر بود، اما قوی هیکل بود و تنومند، چهارشانه و قدبلند. علی دستش را نوازشگونه روی سر خواهرش کشید و کنار گوشش نجوا کرد:
- نمیذارم آوا... تو نازدونهی منی، تهتغاری خونه. نمیذارم تو رو ببرن... گریه نکن جان دل.
از جا برخاست؛ از روی طاقچه کوزهی کوچک سفالی آب را برداشت. کمی آب داخل لیوان ریخت و مقابل آوا گرفت. دخترک دست لرزانش را بالا برد و لیوان را گرفت. چند جرعهای به زحمت نوشید. خنکای آب، حرارت درونش را کمتر کرد. لیوان را از لبها فاصله داد و با پشت دست، خیسی اطراف لبها را گرفت و باز نالید:
- علی نکنه کوهیار رعنا رو اذیت کنه هان؟ نکنه همین روزا ارباب بفرسته دنبالم منو ببرن؟
- شاید دلیل ارباب چیز دیگه بوده آوا... مثلا اینکه رعنا از تو بزرگتره و پختهتر. یا شاید اصلا دنیا از ارباب خواسته تو رو نبرن تا خودش از چشم شوهرش نیفته! حالا هم غصه نخور، برای رعنا نمیشه کاری کرد، برای توام اتفاقی نیفتاده.
دل علی آشوبی به پا بود اما برای دلداری به آوا، خودش را آرام و آسوده خاطر جلوه میداد. دست خواهرش را در دست گرفت و همراه هم به ایوان رفتند.
آوا سر بر شانهی علی گذاشت و هر دو زیر سایهی ایوان، به دیوار کاه گلی تکیه زدند. آسمان صاف و آبی بود. سکوت حاکم بود و تنها گاهی صدای پارس سگ یا آواز خروسی به گوش میرسید.
روز کمر شکسته و هوا رو به تاریکی میرفت که گلچهره و مراد هر دو پژمرده و غمگین، سلانه سلانه سمت خانه آمدند. گلچهره روی پله نشست؛ آرنج بر زانوها گذاشت و سرش را میان دستها گرفت. بغضش شکست و هق هق گریهاش بلند شد، میان بغض و اشک نالید:
- خسته شدم مراد، خسته... اون از خواهرم گلبانو که بردن شهر کلفتی و جوون مرگ شد، این از دخترم رعنا! حالا خدا میدونه برای آوا چی تو سر ارباب میگذره!
مراد پلهای پایینتر نشست و با درماندگی لب از لب باز کرد:
- میگی چه کار کنم گلچهره؟ به ارباب مدیونیم و مجبوریم هر چه خواست نه نگیم. خوبه که رعنا کلفتی نرفت، شهر نبردنش، ان شاءالله که اذیتش نمیکنن.
خانه در سکوت و تاریکی فرو رفته بود و بغض گلویشان را میفشرد؛ هرکدام گوشهای از خانه نشسته و زانوی غم بغل گرفته بودند.
خواب از چشمهای دخترک پر کشیده و باز بی قرار شد، باز فکر و خیال به جانش افتاد. شب از نیمه گذشته و او بیدار و هوشیار بود؛ هر چه این پهلو و آن پهلو شد خواب به سراغش نیامد. هرشب در همین اتاق، تا پاسی از شب با رعنا پچ پچ میکرد و میخندید. گاهی هم صدای اعتراض مراد بلند میشد که تشر میزد ‹‹ بخوابید ورپریدهها، صبح شد››.
از جا برخاست، کنار پنجرهی اتاق رفت. به آسمان تاریک و پرستاره خیره شد. این شب دیجور، این شب شوم، خیال صبح شدن نداشت. دوباره به رختخواب برگشت؛ چیزی به سپیده نمانده بود که خواب مهمان چشمهایش شد.
زمان زیادی نگذشت که گلچهره صدا زد:
- آوا... آوا دختر بیدار شو، پاشو گوسفندا رو ببر چرا.
چشم باز کرد. خستگی در تنش مانده بود و دو سه ساعتی بیش نبود که چشم بر هم گذاشته بود. با رخوت از جا بلند شد. جای خالی رعنا به او دهن کجی میکرد. عادت داشت هر صبح موهای بلند و مشکی یکدیگر را میبافتند. با هم گوسفندان را به دشت میبردند. بغض در گلویش نشست، نفس حبس شده در سینه را آزاد کرد و بغضش را قورت داد. مادر موهایش را بافت. ناشتایی خورد و روسری قرمزی که علی از شهر سوغات آورده بود را بر سر بست. بقچهای از نان کولبا و کمی پنیر گوسفندی برداشت و راهی شد.
شب گذشته را در دل مرور میکرد، در کنار تمام تلخیها، ترسها و اضطرابها... یک گوشهی خاطرات آن شب آرام و دلنشین بود. آن چشمهای مشکی و پر از آرامش، آن نگاه نافذ و صورت مهربان؛ آن گوشه از خاطرات درست مثل همان شربت آلبالویی که بر پیراهن آن غریبهی مهربان ریخت، شیرین بود.
راهی دشت شد؛ در میانهی راه گیلدا را دید. رفیق و همسایهشان. دختری با پوستی به سفیدی برف، موهایی طلایی و چشمهایی به سبزی جنگل. گیلدا نگاه به چشمهای غمزدهی آوا انداخت، با تأثر گفت:
- دلگیر نباشی آوا، غم از نگاهت میباره.
آوا نگاه از گیلدا گرفت و جواب داد:
- غم دنیا به دلم ریخته گیلدا، چه خبر داری از دلم؟
گیلدا سکوت کرد و همراهش شد. بیحوصله و در خاموشی به یاد خاطرات شیرین، یاد شیطنتها و بازیگوشیها... مسیرشان تا دشت را گز میکردند. هر قدم از مسیر سرسبز پیش رویشان رنگی از خاطره داشت. رعنا که نبود انگار هیچ چیز قشنگ نبود؛ نه صدای آواز پرندهها، نه نسیم ملایم و رقص گلها و شاپرکها. صدای خندههای رعنا در گوششان میپیچید و بار غم را روی دوششان سنگینتر میکرد. دخترکان در فکر و خیال خود غوطهور بودند که گوسفندی از گله جدا شد. فلوکسی آبی رنگ سمتشان میآمد. آوا دوید و گوسفند را از مسیر ماشین هی کرد. ماشین بوق زد و درست مقابل دخترک متوقف شد. راننده سر از ماشین بیرون آورد و آوا نگاه انداخت تا معذرتخواهی کند که با دیدن آن چشمهای مشکی، دلش بیاختیار لرزید. همان غریبهای که دیشب دید! آهسته لب زد:
- ببخشید آقا.
مرد لبخند کجی گوشهی لبش نشست، چشم ریز کرد و پرسید:
- کدوم رو ببخشم؟ دیشب که شربت ریختی روی لباسم یا الان رو؟
گونههای دخترک رنگ گرفت و سرش را پایین انداخت. با شرم جواب داد:
- هردو!
در ماشین باز شد و آوا قدمی به عقب برداشت. مرد جوان با قامت کشیده و بلندش از ماشین بیرون آمد و مقابل دخترک ایستاد. دستها را روی سینه قفل کرد و گفت:
- میبخشم، اما به جاش یه کاری باید واسم انجام بدی؟
آوا سر بلند کرد؛ نگران از خواستهاش نگاهش را به او دوخت و پرسید:
- چه کاری؟
باز همان لبخند کجی که عجیب به چهرهی جذابش مینشست.
- مسیری که به آبشار میرسه رو نشونم بده.
دخترک نفسی از سر آسودگی کشید و لب زد:
- دنبال گله بیا. تو مسیر نشون میدم.
مرد ابرو بالا انداخت و رو به آوا گفت:
- میخوای با ماشین پشت سر گله راه بیفتم؟ میدونی چقدر باید آهسته بیام؟
آوا شانه بالا انداخت و جواب داد:
- خب باید گله رو ببرم. بعدم پس چجوری مسیر رو نشونت بدم؟
نگاهی به گله انداخت که گیلدا پشت سرش میرفت و کم کم دور میشد، اشاره کرد:
- گله رو که دوستت داره میبره، بیا با ماشینم بریم.
اخم ظریفی بین ابروهای دخترک نشست و لب باز کرد:
- نه، با ماشین نمیتونم!
جوان با نگاهی شیطنتوار، تک سرفهای کرد و گفت:
- آهان اعتماد نداری! خب حق داری منو که نمیشناسی. من مهندس شهاب مودت هستم. از آشناها و دوستان خانوادگی ارباب و البته مهندس کارخونهی چای لاهیجان.
آوا رو به مرد که حالا میدانست نامش شهاب هست، گفت:
- بحث اعتماد نیست. این ده کوچیکه و همهی مردم همدیگه رو میشناسن. کسی ببینه واسم حرف در میاد.
نفسش را بیرون داد و سر جنباند:
- باشه، اذیتت نمیکنم. اما همینجوری هم که نمیشه! پس به جاش...
مکث کرد و آوا منتظر نگاهش میکرد. در ماشین را باز کرد. خم شد و از داخل ماشین پیراهن سفیدی برداشت؛ سمت آوا گرفت و ادامه داد:
- اینو خودت کثیفش کردی. واسم بشور، تمیز و مرتب برگردون. اینجوری بیحساب میشیم.
آوا چارهای جز قبول کردن نداشت. دست دراز کرد و پیراهن را گرفت. نگاهش به جاده افتاد که از دور مردی سوار بر اسب نزدیک میشد. دستپاچه پرسید:
- کجا؟ چهجوری برگردونمش؟
باز هم با لبخندی کج جواب داد:
- فردا، همین موقع و همینجا!
سر تکان داد و گفت:
- باشه، باشه... من باید برم. خداحافظ.
شهاب نگاهی به سواره انداخت. با لحنی ملایم لب زد:
- به امید دیدار!
دخترک پیراهن را محکمتر در دست فشرد و با عجله و دوان دوان از شهاب دور شد. فاصله که گرفت، تازه متوجه حال دگرگونش شد. دستهایی که از عرق خیس بود و قلبی که تند و کوبنده میتپید. حسی عجیب و تازه، حسی که تا به حال تجربهاش نکرده بود. کنار درختی ایستاد. بقچه را باز کرد و پیراهن را داخلش گذاشت. چه عطر خوشی داشت این پیراهن!
همیشه علی تنها مرد متفاوت برای آوا بود. در روزگاری که مردهای اطرافش همه مردسالاری میکردند و همیشه اخم بر چهره داشتند؛ علی بود که به روی آوا لبخند میزد و بیحد و مرز محبت میکرد.
حالا شهاب هم برای آوا جذاب بود. مردی که مثل علی اخم بر چهره نداشت. آرام و متین بود و با محبت. فکرش را درگیر کرده بود. هر مرد دیگری جای شهاب، پیراهنش پر از شربت و لکهدار میشد حتما او را تنبیه میکرد. علی الخصوص که آن مرد از دوستان ارباب و صاحب منصب بود. گیلدا متوجه دلمشغولی آوا شده بود و زیرکانه پرسید:
- آوا چی شده؟ اون مرد کی بود؟
آوا روی تخته سنگی زیر سایهی تک درخت نشست و چشم به گوسفندهایی داشت که در دشت میچریدند. نسیم ملایمی صورتش را نوازش میداد. بی آنکه نگاه از روبرو بردارد جواب داد:
- هیچی نشده، کسی نبود!
گیلدا کنارش نشست و مصرانه گفت:
- راستش رو بگو آوا، دیدم که لپات گل انداخته و یه پارچهی سفید هم ازش گرفتی!
آوا اخم کرد و تشر زد:
- تو گوسفندارو میبردی یا ما رو دید میزدی؟ خیال خام نکن، پارچه نبود و پیراهن بود. دیشب تو مهمونی شربت رو لباسش ریختم؛ گفت خودت ببر بشورش. منم از خجالت کاری که کردم لپام قرمز شد.
گیلدا ابرو بالا انداخت و به طعنه گفت:
- باشه، باور کردم... تو راست میگی. اما خوشتیپ بود.
لبخند کمرنگی روی لبهای آوا نشست و گیلدا نخودی خندید. از جا برخاست و دست در آب چشمه زد؛ مُشتی آب روی آوا ریخت و خنده کنان فرار کرد. آوا نیز از جا برخاست و به دنبال گیلدا میدوید. صدای خنده و شادیشان در دشت میپیچید.
ساعتی بعد هر دو، گله را راهی خانه کردند. به میانهی راه رسیده بودند که آوا گفت:
- گیلدا ممنونم ازت. امروز حال خوشی نداشتم. غمگین رعنا بودم. اما تو رو براهم کردی، نذاشتی غصه بخورم. ممنون.
گیلدا لبخند پهن و دنداننمایی زد و باز به طعنه گفت:
- من که کاری نکردم آواجون... دست اون آقا خوش تیپه درد نکنه که هوش و حواست رو پرت کرد.
هر دو خندیدند. دخترک با گیلدا خداحافظی کرد؛ شور و شوقی در دلش بود. لحظه شماری میکرد برای رسیدن فردا و دیدن دوبارهی شهاب. وارد حیاط خانه شد. بوی نم خاک و نان داغ در فضا پیچیده بود. گلچهره کنار تنور نشسته بود، خمیر را پهن میکرد و بر دست میگرداند؛ داخل تنور میگذاشت. دخترک با دیدن مادر، بقچه را محکمتر در بغل گرفت. انگار مادرش میدید و از محتوای بقچه خبر داشت!
- سلام، خسته نباشی.
گلچهره با پر روسری عرق از جبین برداشت و جواب داد:
- سلام جانِدل، درمانده نباشی.
با چوبدستی گله را هی کنان وارد طویله کرد. کلون در طویله را انداخت و از پلهی ایوان بالا رفت.
وارد اتاقش که شد گره از بقچه گشود و با دیدن پیراهن، لبخند روی لبش نشست. با هر دو دست پیراهن را برداشت؛ نزدیک بینی برد و آن عطر تلخ، دلنشین و مردانه را با نفسی عمیق به عمق ریههایش فرستاد و با لبخندی عریضتر بازدمش را بیرون داد.
سمت صندوقچهی لباسهایش رفت. صندوقچه را باز کرد و روسری سفید و بلندی را برداشت. پیراهن را لا به لای روسری پیچاند و از اتاق بیرون رفت. گلچهره نانهای آخر را از تنور برداشت و با خستگی از جا برخاست. نگاهش به ایوان افتاد. آوا با پارچهای سفید مچاله شده در دستش به تماشا ایستاده بود. اخم کرد و لب گشود:
- چرا وایسادی نگاه میکنی؟ اون چیه برداشتی؟
آوا تکیه از ایوان برداشت و گفت:
-روسری که شب عروسی رعنا سر کردم، کثیف شده بود. یادم رفته بشورم. چرک مرده میشه بعد پاک نمیشه. میخوام بشورم.
گلچهره سر تکان داد و سمت مطبخ رفت، غرولند کرد:
- زود بشور بیا کمک من! کلی کار دارم...
وارد مطبخ شد و آوا تند تند از پله پایین آمد، بلند گفت:
- چشم مامان، الان میام.
تشت فلزی گوشهی حیاط را برداشت. روسری که لای آن پیراهن بود را داخل تشت گذاشت. سطل را به چاه انداخت؛ آب بالا کشید و سطل را کنار تشت گذاشت. بعد از آن، به مطبخ رفت و کتری دود گرفته و پر از آبجوش را هم برداشت. تشت را پر از آب گرم کرد و روی سنگی نشست. آستینها را بالا گرداند و پیراهن را چنگ میزد. هر از گاهی اطراف را میپایید که مبادا کسی سر برسد و پیراهن را ببیند. کار شستن که تمام شد، پیراهن را روی بند رختی که بین دو درخت پرتقال کشیده شده بود، پهن کرد. روسری را هم روی آن انداخت و از گوشه و کنار وارسی می کرد تا مبادا گوشهای از پیراهن معلوم باشد. نفسش را سنگین بیرون داد. برگشت تا تشت آب را خالی کند که نگاهش قفل شد به نگاه اخم آلود و پرسشگر علی!
قلبش هری فرو ریخت و نگاهش ثابت ماند، گونههایش از شرم سرخ شد و عرق بر تنش نشست. دلش میخواست مثل همان قطره قطره آبهایی که از روسری روی بند میچکد؛ از فرط خجالت آب شود و در زمین فرو برود. علی با ابروهایی در هم تنیده، منتظر نگاهش میکرد. به سختی زبان در دهان چرخاند و صدایش را آزاد کرد. لب زد:
- شب... شب عروسی، اتفاقی....
نفس حبس شدهاش در سینه سنگینی میکرد، مکثی کرد و ادامه داد:
- اتفاقی شربت ریختم رو لباسش... گفت...
علی با همان نگاه خشک و جدی کلامش را قطع کرد:
- کجا و کی باید پیراهن رو تحویل بدی؟
آوا شرمگین نگاهش را به زمین دوخت و زیر لب گفت:
- فردا، وقتی که میرم دشت... سر اون دو راهی!
علی جوابش را گرفت و با دستهای مشت شده و فکی فشرده، سمت خانه قدم تند کرد. تمام خوشی و حال خوب دخترک از وجودش پر کشید. غم در سینهاش فرو نشست؛ غم ناراحتی علی، غم رسوا شدن دلش پیش علی...
آن روز را تا شب نگاه از علی میگرفت و شرمگین بود. غیرت برادرش را به جوش آورده و ناراحتش کرده بود.
پنجهی طلایی خورشید از لا به لای پردهی سفید گلدوزی شده چشمهای دخترک را نوازش میداد. پلکهایش لرزید و آهسته چشم باز کرد. با تابش نور خورشید، پلک بست و بر هم فشرد. دستش را جلوی چشمها گرفت و غلتید. کش و قوسی به تنش داد. ناگه یاد پیراهن روی بند و قول و قرارش افتاد. دیر شده بود؛ چرا مادر امروز بیدارش نکرده بود!
سراسیمه از جا برخاست و از اتاق بیرون دوید. گلچهره در سالن نشسته و قابلمهی کوچکی از غذا را داخل پارچهای میبست. آوا با آشفتگی گفت:
- چرا بیدارم نکردی مامان؟
-چته؟ چرا دستپاچهای؟
بیتوجه به حرف مادر سمت ایوان رفت و نگاهش به بند رخت خشک شد. تنها روسری سفید رنگ بود که کنار زده شده و با هر نسیم در باد می رقصید. شانههایش فرو افتاد؛ علی پیراهن را برده بود. دلش آشوب شد که نکند با هم گلاویز شوند! نه... علی مرد خشونت نبود. ناامید، غمگین و سرخورده به خانه برگشت. گلچهره هنوز متعجب نگاهش میکرد:
- نگفتی... چی شده؟!
آوا سر تکان داد و زیر لب گفت:«هیچی»
گلچهره ظرف غذا را پیچیده در پارچهای، کنار دیوار گذاشت و از جا برخاست. خطاب کرد:
- صبحونه بخور، برای علی ناهار ببر شالیزار. با خودش نبرده!
میلی به صبحانه نداشت. به اصرار مادرش، تنها لیوانی شیر سر کشید. غذا را برداشت و راهی شالیزار شد. نسیم ملایم بین علفزارها میپیچید. صدای آواز پرندگان گوش را نوازش میداد. شب قبل باران باریده بود و گودالهای کوچک جاده آب داشتند؛ بوی خاک و باران به مشام میرسید. گویی گمشدهای داشت. چشمهایش اطراف را میگشت بلکه گمشدهاش را بیابد اما نه... خبری نبود. مردی با لباسهای محلی و کلاه نمدی، خمیده و خرمنی هیزم روی دوش داشت در مسیر می آمد. پیرزنی چادر بر کمر بسته با عصایی در دست، سست و لخ لخ کنان در کنار جاده قدم بر می داشت. کسی نبود، خبری از فلوکس آبی و شهاب و هیچ کس دیگر نبود.
به شالیزار رسید. چند زن و مرد مشغول کار بودند. علی را ندید. اتاقکی چوبی در نزدیکی زمین شالیزار بود. علی گاه برای استراحت آنجا میرفت. در پی علی سمت اتاقک رفت. دو پله را بالا رفت و داخل اتاقک سرک کشید. علی به پشت خوابیده و پا روی پا گردانده و رو اندازی را تا زیر چانه بالا کشیده بود. کلاه بزرگ حصیری را روی صورت نهاده و دستها را به هم قفل کرده بود. آوا هوس شیطنت کرد؛ دلش برای خندههای علی و مهربانیاش تنگ شده بود. طاقت قهر و سرسنگینیاش را نداشت. دست دراز کرد و گوشهی روانداز را در مُشت گرفت. با یک حرکت روانداز را کشید و با صدای بلند گفت:
- پاشو عل...
حرفش ناتمام در دهان ماسید؛ علی نبود! با دیدن جانیار، تنها پسر ارباب از ترس قالب تهی کرد و قلبش به شدت میتپید. دستها بر عرق نشست و پاهایش سست شد. خیره به چشمهای جانیار بود که هراسان از خواب پریده و با چشمهایی که از هول زیاد، درشت شده بود نگاهش میکرد. لحظهای به دخترک چشم دوخت و رفته رفته اخم بین ابروهایش نشست، نفس هایش بلند و کش دار بود. با غیظ لب فشرد و انگشت اشارهاش را تهدیدوار تکان داد و عتاب کرد:
- اگه به خاطر علی نبود میدادم...
حرفش را ناتمام گذاشت. نی نی چشمان سیاه و شهلای آوا به اشک نشست و چانهاش لرزید. جانیار مثل پدرش سخت دل و تندخو نبود. دلش به رحم آمد و با بیرون دادن نفسش سر تکان داد و زیر لب زمزمه کرد:« استغفرالله»
صدای علی به گوش رسید: « آوا... اینجا چه کار میکنی؟»
آوا به پشت سر نگاه کرد؛ علی نزدیکش میشد. چکمههایش گلآلود و پیراهن و شلوارش هم لکههایی از گل و لای داشت. عرق از جبین برداشت و رو به روی آوا ایستاد. گردن کشید و داخل اتاقک را نگاهی انداخت. جانیار نشسته و پاهایش را دراز کرده بود؛ دست بر زانوها داشت. نگاهش بین جانیار و آوا چرخید و پرسید:
- چیزی شده؟
آوا هنوز آرام نگرفته بود و هراس داشت. جانیار پلک زد و گفت:
- نه، چیزی نیست. آوا فکر کرد تو اینجایی، اومد سراغت.
دخترک که اطمینان حاصل کرد جانیار از خطایش گذشته ظرف غذا را بالا گرفت و لب زد:
- برات غذا آوردم.
علی لبخند کمرنگی زد، غذا را گرفت و گفت:
- دستت درد نکنه نازدونه، برمیگردی خونه؟
- آره
- پس بیزحمت ساک مسافرتم رو ببند. عصر با جانیارخان راهی تهران میشم.
باز خاری در سینهی آوا فرو رفت. علی که شهر میرفت آوا تنها و دلتنگ میشد. به خصوص که حالا رعنا هم نبود. جانیار از کودکی با وجود مخالفتهای ارباب، با علی رفاقت داشت. علی رفیق گرمابه و گلستانش بود؛ با هم شکار میرفتند، سفر میکردند و دست راست جانیار، علی بود. سر به زیر انداخت و زیر لب چشم گفت و به راه افتاد. خرامان خرامان قدم برمیداشت. به امید گذراندن لحظاتی خوش کنار علی، به شالیزار آمده بود و حالا با غمی دو چندان در سینه به خانه برمیگشت. جانیار بود و نشد کلامی با علی حرف بزند، دلجویی کند و لبخندش را ببیند. سر به زیر افکنده و بیخبر از اطرافش قدم برمیداشت.
تنها علفهای کوتاه و بلند زیر گیوههایش را میدید و گاهی مورچهای، ملخی یا پروانهای که بین علفهای هرز بودند. صدای نزدیک شدن ماشینی به گوشش رسید. ناخودآگاه به هیجان آمد و ریتم قلبش تندتر شد. سر بالا گرفت و اطراف را نگاه کرد. باز همان فلوکس آبی رنگ و همان حس تازه و ناب... ماشین نزدیکتر میشد و دل دخترک بیقرارتر. کنارش متوقف شد و نفس آوا هم در سینه حبس شد. شهاب در ماشین را باز کرد و یک پا را بیرون گذاشت و بین در و بدنهی ماشین ایستاد. یک دست بالای در خمیده بود و دست دیگه بر سقف ماشین. با لبخند رو به آوا گفت:
- سلام علیکم آوا خانوم بدقول!
دخترک شرمگین با گونههایی رنگ گرفته، سر به زیر انداخت و آهسته لب گشود:
- سلام، ببخشید قبل از اینکه بیدار بشم برادرم پیراهن رو بُرده بود.
با همان لبخند مهربان نقش بسته بر چهرهاش گفت:
- اشکالی نداره، اینقدر سگرمههاش تو هم بود که نگرانت شدم مبادا واست دردسر درست کرده باشم. با تو که تندی نکرد هان؟!
این همه صمیمیت در کلام، محبت در چهره، لبخندش، نگاهش... همه و همه دل دخترک را زیر و رو کرده و غوغایی در وجودش به پا بود. تنش لرزش خفیفی داشت و گونههایش گُر گرفته بود. لبهایش اندک لرزشی داشت و با صدایی که به زحمت شنیده میشد پاسخ داد:
- نه... تندی نکرد.
- خوبه، خیالم راحت شد. چقدر خوب شد قبل از رفتن دوباره دیدمت و فهمیدم حالت خوبه. آخه عصر با جانیار میرم تهران. به خاطر لباس هم ممنون.
با هر کلامش آتش بیشتری به جان دخترک میانداخت و لهیب آن قلبش را می سوزاند. خون به صورتش هجوم آورده بود و دیگر توان ایستادن نداشت. آهسته لب زد:
- خداحافظ
با آرامش و لبخند گفت:
- به امید دیدار
آوا با قدمهایی تند از شهاب فاصله گرفت. نفسش را از سینه رها کرد و دست بر گونههای داغش گذاشت. حرفهای شهاب در گوشش پژواک میشد: «نگرانت بودم... عصر با جانیار میرم تهران... به امید دیدار»
نگرانش بود؟! پس او هم همسفر جانیار و علی میشود! باز هم نگفت خداحافظ! امید دیدار داشت...
پرشور و حرارت قدم بر میداشت. خالی و سبُک، آزاد و رها... گویی زیر پایش خالی بود و روی ابرها قدم میگذاشت. گرم بود؛ گرم تر از همیشه. شاید هم تب داشت که اینقدر احساس خفگی میکرد. حالش عجیب بود و ناآشنا، حسی جدید... گنگ و مبهم.
غمهایش را فراموش کرده بود و سرخوش از این حس ناب رو به سوی خانه میرفت. گلچهره کنار تنور نشسته، خمیر بر دست می گرداند و روی بالشتک پهن کرده در تنور میزد. سلام گفت و پلههای ایوان را بالا رفت. ساک دستی سیاه رنگ علی را برداشت. دو دست لباس را مرتب تا زده، داخل ساک گذاشت. غمی که ساعاتی پیش به خاطر رفتن علی به شهر، در کنج دلش چمبره زده بود حالا پر کشیده و فکر و خیالش همه شهاب بود. گلچهره صدا میزد:
- آوا... آوا
سر از پنجره بیرون برد و جواب داد:
- بله؟
- چکار میکنی؟ بیا مطبخ، شب مهمون داریم.
اخم ظریفی کرد و پرسید:
- خیر باشه، کی هست؟
- خان عمو و آقابزرگت، خان عمو با اهل و عیال میاد.
صدایش را بالاتر برد و گفت:
- علی با جانیار خان عصر راهی تهران میشه، ساکش رو ببندم میام.
ساک را حاضر و آماده گوشهی اتاق گذاشت. نگاهی به آینهی لب طاقچه انداخت. چشمهایش گرمتر از همیشه و گونههایش سرخ بود. حس میکرد اگر پیش مادر برود این چشمها و این رنگ چهره، غوغای درونش را رسوا میکند.
به مطبخ رفت و به کار خُرد کردن سبزیها مشغول شد. تا عصر را کنار مادر مشغول بود. پلو و خورشت را آماده کردند و خانه آمادهی پذیرایی از مهمانان بود. صدای شیههی اسب از حیاط به گوش رسید. علی برگشته بود؛ لباسها گل آلود و لکه دار، صورتش خسته و غبار گرفته بود. اسب را گوشهای از حیاط بست. آوا آهسته و خاموش قدم سمت علی برداشت. اخم ظریفی بین ابروهای علی جا خوش کرده و نگاهش سنگین بود. دخترک آهسته لب زد:
- دلخوری علی؟ قهری باهام؟
نیم نگاهی انداخت و با تأنی گفت:
- دلخورم اما قهر نه!
لبش به لبخند عمیقی کش آمد و گفت:
- ببخشید داداشی... آب گرم آماده کردم حموم کنی. چای و کلوچه هم حاضره.
علی گوشهی چشمهایش چین خورد و لبخند محوی روی لبهایش نشست. زیر لب زمزمه کرد:« پدرصلواتی »
آوا که خوب فهمید با شیرین سخنی، گره از ابروهای علی باز کرده ریز ریز خندید و سمت خانه رفت. هنوز علی نرفته بود، دخترک شوق زمان برگشتنش را داشت. اینکه برگردد و از سفر بگوید. از شهاب و آنچه اتفاق افتاده است.
علی سر و تن به آب زد و با استکانی چای داغ، خستگی از تن در کرد. لباس پوشیده، مرتب و آراسته آمادهی رفتن بود. هر بار که شهر می رفت، لباسهای شهری میپوشید. پیراهنی به اندازه و کوتاهتر از لباسهای محلی و شلواری راسته؛ نه مثل شلوارهای محلی بالا گشاد و پاچهها کمی تنگ. آوا روبروی برادر ایستاد و لب باز کرد:
- تی جان قربان... چقدر تو این لباسا قشنگتر میشی. کاش همیشه از این لباسا بپوشی.
گلچهره خسته از کار، با گوشهی چارقدش عرق از پیشانی برداشت و همانطور که سمت ایوان میرفت زیر لب گفت:
- چه قشنگی داره! مرد گیلانی با قدک و گیوه قشنگه. لباس محلی نشان اصالته!
علی ساک را برداشت. به دنبال مادر، سمت ایوان رفت. پاشنههای ارسی بالا کشید و آوا پرسید:
- کی برمیگردی علی؟
علی مقابلش ایستاد و حین اینکه پنجه میان موهای مجعدش میکشید جواب داد:
- معلوم نیست، هر وقت جانیارخان بگه.
آوا آه کوتاهی کشید و علی خداحافظی کرد. گلچهره دست تکان داد و گفت:
- خدا به همرات مادر.
آوا کنار پرچین ایستاد و تا آنجا که علی از نظر ناپدید میشد نگاهش کرد.
غروب بود و رفته رفته هوا تاریک میشد. ابرهای سیاه در آسمان بر هم تنیدند و باران نرم نرمک شروع به باریدن کرد. بوی نم خاک و سبزه در فضا پیچیده بود که ماشین قهوهای رنگ خان عمو مقابل خانه متوقف شد. خان عمو، زنعمو، بهار و بهادر از ماشین پیاده شدند. خان عمو برادر بزرگتر مراد بود با هیکلی درشت و چهار شانه. کت شلوار به تن و عصایی چوبی در دست داشت. شهرنشین بود و چون شهریها کلاه شاپو میگذاشت. گلچهره و مراد به استقبال رفتند، سلام و احوالپرسی کردند. تعارفکنان و خوشآمد گویان سمت خانه آمدند. آوا با چای و شیرینیهای خانگی و محلی از مهمانها پذیرایی کرد و گوشهای کنار مادر نشست. حرف از رعنا و عروسیاش بود. گلچهره با بغض از آن شب کذایی حرف میزد و زنعمو و بهار با تأثر گوش به حرفهایش سپرده بودند. ساعتی بعد آقابزرگ هم از راه رسید و کنار پسرهایش مهدی و مراد نشست. مردها زانو به زانوی هم نشسته و پچ پچ میکردند. آوا از جا برخاست و سمت مطبخ رفت. بشقابهای لعابی را آماده میکرد تا سفرهی شام را پهن کنند. مادر با چهرهای متبسم وارد مطبخ شد و گفت:
- ظرفارو آماده کردی مادر؟ سفره پهن کنیم؟
- آره مامان، همه چی حاضره!
گلچهره سمت آوا آمد و نگاهی با شوق به چشمهایش انداخت و بیمحابا او را در آغوش گرفت. دخترک بهتزده با نگاه خیرهاش پرسید:
- چی شده مامان؟ چرا اینقدر خوشحالی؟
گلچهره دخترش را از خود جدا کرد و بازوهایش را در دست فشرد، با شور و اشتیاق گفت:
- برات خوشحالم آوا! خان عمو که فهمید ارباب حرف تو رو زده و ما نگرانیم که تو رو هم مثل رعنا از دست بدیم خونش به جوش اومد و گفت آوا عروس خودمونه. هر چقدر رعنا کم شانس بود تو اقبالت بلنده مادر. هر دختری آرزو داره بره شهر و خانومی کنه. اونم بشه زن مردی مثل بهادر!
دل آوا هُری فرو ریخت و نفس در سینهاش حبس شد. بی هیچ حرفی به مادر نگاه میکرد و باورش نمیشد این همه ذوق و شوق مادرش، برای خواستگاری بهادر باشد! به سختی لب گشود:
- ولی مامان... بهادر...
اخم ظریفی بر چهرهی مادر نشست و پرسید:
- بهادر چی؟ ببینم تو خوشحال نشدی؟! یعنی بهادر رو نمیخوای؟!
آوا سکوت کرد و گلچهره نارضایتی را در نگاهش دید. ذوقش کور شد و نهیب زد:
- نه نیاری ها آوا! کی از بهادر بهتر؟ میخوای دست دست کنیم تو هم از دست بری؟
آوا با استیصال لب زد:
- آخه ماما...
گلچهره تشر زد و دخترک حرفش در دهان ماسید.
- آخه بی آخه! کمک کن شام رو ببریم بعد حرف می زنیم.
با غیظ بشقابها را برداشت و مشغول کشیدن غذا شد. غمی سنگین درون سینهی آوا نشسته و نفس کشیدن را برایش دشوار کرده بود. چهرهی گرم و مهربان شهاب پیش چشمانش بود و خودش را در لبهی پرتگاه احساسش میدید که هر آن ممکن بود سقوط کند. سقوط کند و این احساس خوشایند و بیمثال در نطفه خفه شود. شام را در سکوت میخوردند و تنها صدای برهم خوردن قاشق و بشقابها بود که به گوش میرسید. آوا زیر چشمی همه را از نظر گذراند. کسی حواسش به دخترک نبود. نگاه دزدانهای به بهادر انداخت. موهای مجعد و مشکیاش را بالا زده و پیشانی بلندش نمایان بود. ابروها با قوس کمی رو به بالا بود و مژههایش آنقدر پُرپشت بود که حس میکردی روی پلکهایش سنگینی میکند و به همین خاطر چشمهایش همیشه حالتی خمار دارند. بینی کشیده و لبهایش کمی درشت که با چهرهی مردانهاش همخوانی داشت. ته ریش داشت و سبیلهای بلند و رو به بالایش به صورتش اُبهت خاصی میداد. آوا چشمش به بهادر بود و دلش پیش شهاب، بهادر در ظاهر و زیبایی هیچ کمتری از شهاب نداشت اما خلق و خویَش چه؟! شهاب لبخند بر لب داشت و بهادر اخمی همیشگی بین ابروهایش! بهادر هم مثل آقاجانش، مثل خان عمو و آقابزرگ، مردسالار بود و زن را ضعیفه میدانست.
بهادر سر بالا گرفت و نگاهش به آوا گره خورد که چشمانش راه کشیده و خیره به صورت او بود. چند لحظه نگاهش کرد. دخترک ناگه به خودش آمد و فورا نگاه از بهادر گرفت. آنقدر غرق در افکارش بود که متوجه نگاه بهادر نشده و چشم از او نگرفته بود. بهادر اما به خیالی باطل که آوا هم دل در گرو او دارد، لبخند روی لبش نشست و باز مشغول غذاخوردن شد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۳۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

Diva
2شروعش فوق العاده بود