پارت هفده :
ستارهها آرام آرام و یکی پس از دیگری در آسمان چشمک میزدند که بهادر و آوا به خانه رسیدند. بوی نان تازه و داغ در فضا پیچیده بود و اشتهای هر آدم گرسنهای را تحریک میکرد.
بهادر سمت مطبخ اشاره کرد و گفت:
- بریم مطبخ، مادرت حتما نگران شده. بگیم که برگشتیم.
چند قدم برداشتند که صدای صحبتهای مراد و گلچهره به گوش رسید.
- چیه مراد، چرا پَکری؟! خوشحال نیستی رعنا باردار شده؟ خدا روش
لطفا صبر کنید...

نفسم
1متنفرم ازکوهیار..هوس باز بی شعور...کاش دل آوا بابهادر نرم بشه و ب این وصلت رضا بده..ازکوهیار میترسم