پارت هفده :

ستاره‌ها آرام آرام و یکی پس از دیگری در آسمان چشمک می‌زدند که بهادر و آوا به خانه رسیدند. بوی نان تازه و داغ در فضا پیچیده بود و اشتهای هر آدم گرسنه‌ای را تحریک می‌کرد.
بهادر سمت مطبخ اشاره کرد و گفت:
- بریم مطبخ، مادرت حتما نگران شده. بگیم که برگشتیم.
چند قدم برداشتند که صدای صحبت‌های مراد و گلچهره به گوش رسید.
- چیه مراد، چرا پَکری؟! خوشحال نیستی رعنا باردار شده؟ خدا روش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفسم

    1

    متنفرم ازکوهیار..هوس باز بی شعور...کاش دل آوا بابهادر نرم بشه و ب این وصلت رضا بده..ازکوهیار میترسم

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️