پارت پنجم :
آوا سر تکان داد و از جا برخاست. کنار پنجره ایستاد و با سرانگشتان اشکهای گونه را زدود. نفسی کشید و گفت:
- تو که رفتی خان عمو اومد. آقابزرگ هم اون شب اینجا بود. همون شب حرفاشون رو بین خودشون زدن و قول و قرار گذاشتن. شب بعد هم صیغهی محرمیت خوند ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

فاطمه
1نویسنده جان عجب جایی تموم کردی😄خو می ذاشتی بهادر بیاد ببینیم چی میشه😈عالی... ممنون