پارت دوازده :
غمی سنگین قلب دخترک را میفشرد. هر چه بیشتر بهادر را میشناخت بیشتر با احساسش گلاویز میشد. چقدر بیپرده به عشقش اعتراف کرد و آوا چه بیرحمانه نخواستنش را جار میزد. برای لحظهای دخترک از خودش، احساسش، همه و همه بیزار شد. در دل گفت:
- خدایا چرا باید یه هفته قبل از خواستگاری بهادر، شهاب رو ببینم و دلم رو ببازم؟ چرا یه هفته بعد از عقدم با بهادر باید بفهمم شهاب هم دوسم داشته، چرا حالا
لطفا صبر کنید...

میم
1همین عقاید مسخره پدرت رو داری که ازت دور شده دیگه،امروز را دریاب شاید فردایی نباشد 😠🤔