پارت دوازده :

غمی سنگین قلب دخترک را می‌فشرد. هر چه بیشتر بهادر را می‌شناخت بیشتر با احساسش گلاویز می‌شد. چقدر بی‌پرده به عشقش اعتراف کرد و آوا چه بی‌رحمانه نخواستنش را جار می‌زد. برای لحظه‌ای دخترک از خودش، احساسش، همه و همه بیزار شد. در دل گفت:
- خدایا چرا باید یه هفته قبل از خواستگاری بهادر، شهاب رو ببینم و دلم رو ببازم؟ چرا یه هفته بعد از عقدم با بهادر باید بفهمم شهاب هم دوسم داشته، چرا حالا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    همین عقاید مسخره پدرت رو داری که ازت دور شده دیگه،امروز را دریاب شاید فردایی نباشد 😠🤔

    ۱۰ ماه پیش
  • نفسم

    1

    مرسی نگار جون..مثل همیشه عالی

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️