پارت چهارده :

اکرم خانم آینه را از دست آوا ستاند و گفت:
- هنوز کار داره دخترجان، بذار آرایشت کنم. بذار چشمای قشنگت رو سُرمه بکشم بعد ببینم بهادرخان می‌تونه چشم ازت برداره؟
دوباره خواست مشغول کار شود که صدای در خانه بلند شد. اکرم‌خانم هیکل فربه‌اش را تکانی داد و دست بر زمین گذاشت، از جا برخاست. زیر لب زمزمه کرد:« لابد خاتون‌جان برگشت» از اتاق بیرون رفت و فکر آوا پر کشید به حرف‌های اکرم‌خانم. د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    عجیبه هیچ خبری از ارباب نیست،دلیل انتخابش یعنی زیبایی آوا بود و نقشه ای براش نداشت؟همش منتظر بود یه کاری بکنه😮

    ۱۰ ماه پیش
  • نفسم

    1

    نکنه آوا داره بازندگیش بازی میکنه..بنظر میاد بهادر عاشق *** چاکشه..اما حیف ک دل اوا ی جا دیگه گیره..مرسی نگاری عالی تراز عالی

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️