پارت چهارده :
اکرم خانم آینه را از دست آوا ستاند و گفت:
- هنوز کار داره دخترجان، بذار آرایشت کنم. بذار چشمای قشنگت رو سُرمه بکشم بعد ببینم بهادرخان میتونه چشم ازت برداره؟
دوباره خواست مشغول کار شود که صدای در خانه بلند شد. اکرمخانم هیکل فربهاش را تکانی داد و دست بر زمین گذاشت، از جا برخاست. زیر لب زمزمه کرد:« لابد خاتونجان برگشت» از اتاق بیرون رفت و فکر آوا پر کشید به حرفهای اکرمخانم. د
لطفا صبر کنید...

میم
1عجیبه هیچ خبری از ارباب نیست،دلیل انتخابش یعنی زیبایی آوا بود و نقشه ای براش نداشت؟همش منتظر بود یه کاری بکنه😮