پارت شانزده :
بهادر قدمی عقب برداشت و از جلوی راهش کنار رفت. آوا شرمگین قدم تند کرد و از خانه بیرون رفت.
دوشادوش گلچهره و سلما قدم بر میداشت و از خانه دور میشد. صدای بهادر در گوشش میپیچید، نیش کلام او تا مغز استخوانش را میسوزاند« بدونی هم تظاهر می کردی! »
دلش برای خودش، برای بهادر، تکهتکه میشد. کدامشان قربانی بود؟ کدام بیگناهتر بود؟ چکار میکرد؟ مگر دوست داشتن هم به اجبار میشد؟
لطفا صبر کنید...

میم
0ناز کردنت دیگه چیه،مگه همین رو نمی خواستی؟جوری میگه تا اون موقع وقت دادی،انگار کار بزرگی کرده،خب نامزدی برای آشناییه،عقد که نکردین زندگی شروع کنی 😡