پارت شانزده :

بهادر قدمی عقب برداشت و از جلوی راهش کنار رفت. آوا شرمگین قدم تند کرد و از خانه بیرون رفت.
دوشادوش گلچهره و سلما قدم بر می‌داشت و از خانه دور می‌شد. صدای بهادر در گوشش می‌پیچید، نیش کلام او تا مغز استخوانش را می‌سوزاند« بدونی هم تظاهر می کردی! »
دلش برای خودش، برای بهادر، تکه‌تکه می‌شد. کدامشان قربانی بود؟ کدام بی‌گناه‌تر بود؟ چکار می‌کرد؟ مگر دوست داشتن هم به اجبار می‌شد؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    ناز کردنت دیگه چیه،مگه همین رو نمی خواستی؟جوری میگه تا اون موقع وقت دادی،انگار کار بزرگی کرده،خب نامزدی برای آشناییه،عقد که نکردین زندگی شروع کنی 😡

    ۱۱ ماه پیش
  • zahra zahra

    0

    مثل همیشه عالی بود

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️