هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و شانزده :
هلگورد رویش را کج کرد و گفت: چی میگی پسر؟! مگه بچۀ ژینوس از تو نیست؟
بهیکباره مثل اینکه زمان از حرکت ایستاده باشد، همه ساکت شدند. عمۀ بزرگ سورن قرمز شد و مادر سورن گفت: وای خاک به سرم! خدا مرگم بده. این چی میگه خواهر؟ ژینوس شما حاملهست؟
عمه بزرگۀ سورن به تتهپته افتاد که یک آن شوهر عمه بزرگۀ سورن برخاست و گفت: ای پسرۀ لاابالی! پس دیروز بهخاطر همین داشتی پشت تلفن میâ€
لطفا صبر کنید...

سرو
1فکرکنم اون خونی که روی اون طلسم ریخت کار دستش داد