هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و ششم :
فرشته از شدت شوک ایستاد. پاهایش لرزید و گفت: یعنی... یعنی اون یکی از ماست؟ یکی از اهالی همین روستا؟
سید رضا با سر اشاره کرد.
ـ بیا. واینستا اینجا خیلی خطرناکه. آره. یکی از اهالی روستاست.
ـ چطور ممکنه؟ اگه بود ما باید میفهمیدیم تا حالا. یعنی مردم میفهمیدن.
ـ سادهای؟ خود زِلدا که آخرِ فریبکاری و کلکبازیه داشت شدیداً تأکید میکرد که استاد احضار بهشدت آدم باهوش و زیرک
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آرزو
0چرا هیچکس شک نمیکنه خود زلدا استاد احضار باشه اینارو سرکار گذاشته
۱ ماه پیشلیدا
0اره منم دقیقا بهش فکر میکنم
۱ ماه پیشسانیا
0اتفاقا منم میخواستم اشاره کنم شاید خود زلداس
۱ ماه پیشقدرت
0به نظرم سید رضا چیزای بیشتری از استاد احضار می دونه احتمالا نزدیکان فرشته باشه مثلا آسو یا حتی فهیمه
۱ ماه پیشمژگان
0خداروشکر هیچوقن نه سمت دعا رفتم نه طلسم. چه زهرمارین
۱ ماه پیشهانا
0اتقاقا تازه سر یه قصیه برا مریضی داداشم می خواستیم دعا بگیریم این رمانو خوندم منصرف شدم❤️
۱ ماه پیشطنین
0دیگه دعا و طلسم ببینم در میرمم
۱ ماه پیشاکرم
0چقدر اینا دل و جرات دارن که دارن میرن
۱ ماه پیشامینه
0این استاد احضار کدوم خریه لعنتیی یه ملت رو اسیر کرد
۱ ماه پیشتکتم
0حس میکنم از ترس دیگه دووم نمیارم تا اخر بخونم🙂
۱ ماه پیشصحرا
0هرچی جلوتر میریم فضا ترسناک تر میشه😶
۱ ماه پیشحسین
0کاش نمیومدن. حس میکنم اتفاق شومی در راهه
۱ ماه پیشرزا
0بخدا این زلدای کثافت عمدا اینا و انداخته اینجاا
۱ ماه پیشدرسا
0واای توروخدا برگررد نصفه شبی قبرستوون
۱ ماه پیشAmor
0اطلاعات یارو خوبه ها. خیلی خوب توضیح میده
۱ ماه پیشلادن
0نمیدونم چرا دارم خییلی میترسم
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ترکیب بد
0ولی کاشکی نمیرفتن یعنی یه راه دیگه پیدا میکردن