پارت صد و پانزده :

سیروان پوزخند زد. هلگورد بی‌آنکه اهمیتی به او بدهد گفت: این جوون ما، سورن، یک روز اومد گفت که من خاطرخواه شدم. ما هم گفتیم چاره چیه؟ جوونه دیگه، عاشق می‌شه.

فرشته در دل گفت: «نیست خودش تازه شمع صدسالگیش‌ رو فوت کرده؟ سورن جوونه ‌فقط!»

هلگورد همچنان در حال توضیح بود: از این جوون هرچی بگم کم گفتم. بهتر از این جوون شما نمی‌تونین توی طایفۀ ما پیدا کنین. به روح پدرم اگه دروغ بگم!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مری

    0

    آی بدبخت زد بچه رو ترکوند 😂😂

    ۱ هفته پیش
  • سرو

    0

    ای وای هلگورد چکار کرد زد این بچه رو با خاکیکسان کرد بچه خاک عالم همون بهتر که هلگورد آمد خواستگاری

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️