پارت صد و چهارم :

جای تلویزیون که عوض شد و عسلی را هم آن‌طرف روبه‌روی مبل سه‌نفره بردند، فرشته گفت: می‌گم، اینجا روی فرشتون یه لکۀ سیاه افتاده.
هلگورد شامپوفرش آورد تا آن لکه را از بین برد و در همان حال فرشته پرسید: خب، حالا شناختن باطل به چه قیمتی؟ برای شناخت خدا مجبورم برم سنگر شیطان؟
هلگورد همین‌طور که فرش را می‌سابید گفت: لکۀ خورشه. قدیمیه. پاک نشده. مگه ما هرجایی که می‌شناسیم و بلدیم، رفتیمØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • الیا

    0

    به نظرم استاد احضار خود زلداس

    ۱ ماه پیش
  • Mana

    0

    تصور قبر کندن هم مو به تنم سیخ میکنه

    ۱ ماه پیش
  • طناز

    0

    رو آخوند کراش نزده بودم که زدم😶🤣

    ۱ ماه پیش
  • تبسم

    0

    انگار هلگورد خودشم نمیخواد نجات پیدا کنه امید نداره

    ۱ ماه پیش
  • سیما

    0

    هلگورد چه قشنگ خونه رو هم تمیز کرد بچه

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️