هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و بیست :
هلگورد به نشانۀ بله، پلکهایش را با لبخند خستهای بست و باز کرد. فرشته یک قدم پیش آمد و دستهایش را باز کرد و گفت: پس چرا تو این یک سال حرفی نزدی؟ چرا هیچی نگفتی؟ مدرکی ازش داری؟
ـ مدرک هم دارم. اما نخواستم که رو کنم.
ـ چرا؟ نکنه این هم یه دروغ دیگهست؟
ـ فرشته! من همین الآن بهت گفتم که سیروان سگ شلاق خوردهست. اگه حتی یک درصد واقعاً عقیده داشت من برادرش رو کشتم، الآن جنازۀ

لطفا صبر کنید...

فاطی
0ای بابا داستان هوران چه غم انگیز بود ولی سیروانم خیلی نامردی کرده بالاخره تو یکسال اسو اروم میشد و از خیرش میگذشت ولی اینجور فقط کراش عزیزم هلگورد رو بد و قاتل نشون میدن