پارت صد و بیست :

هلگورد به نشانۀ بله، پلک‌هایش را با لبخند خسته‌ای بست و باز کرد. فرشته یک قدم پیش آمد و دست‌هایش را باز کرد و گفت: پس چرا تو این یک سال حرفی نزدی؟ چرا هیچی نگفتی؟ مدرکی ازش داری؟
ـ مدرک هم دارم. اما نخواستم که رو کنم.

ـ چرا؟ نکنه این هم یه دروغ دیگه‌ست؟
ـ فرشته! من همین الآن بهت گفتم که سیروان سگ شلاق خورده‌ست. اگه حتی یک درصد واقعاً عقیده داشت من برادرش‌ رو کشتم، الآن جنازۀ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    ای بابا داستان هوران چه غم انگیز بود ولی سیروانم خیلی نامردی کرده بالاخره تو یکسال اسو اروم میشد و از خیرش میگذشت ولی اینجور فقط کراش عزیزم هلگورد رو بد و قاتل نشون میدن

    ۳ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    😭😭

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️