هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و هشتم :
سید رضا ایستاد و گفت: بدبختی.
ـ چقدر بزرگه.
ـ بیا زودتر قبر رو پر کنیم از اینجا بریم.
بسته را به دست فرشته داد و تندتند مشغول پر کردن قبر شد. فرشته بسته را در دستش نگه داشت. سنگین بود. دستش میلرزید. به این فکر کرد که به خیالش سید رضا باید از این آدمهای سربهزیر و ساده و بیحاشیه باشد، ولی از قرار معلوم یک آدم بسیار جَنمدار و باسواد و اهل فکر بود. بدون کمک او نمیتوانست موÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
حسنا
0نمیدونم چرا حدس میزنم هلگورد میاد کمکشون
۱ ماه پیشپارمین
0وای گرگا اومدن یا خداا
۱ ماه پیشصنم
0حالا دعا نویسی اینا به کنار. اون گرگا رو کجای دلم بذارم خدا
۱ ماه پیشصنم
0ارزوجان فقط بگو خودت نترسیدی اینو نوشتی؟
۱ ماه پیشصنم
0هی خوندم تا رسیدم خط اخر رسما ایست قلبی شدم
۱ ماه پیشمنم
0این رمانو میخونم باید قرص قلب بخورم وحشت نکنم🥴
۱ ماه پیشMani
0وایی. خداو نفسم یه لحظه بند اومد
۱ ماه پیشمصی
0سید رضا الفرارر🤣🤣
۱ ماه پیشبهناز
0چه ترسناگ😰 کاس فرار کنن دیگه نیانن
۱ ماه پیشالهه
0وای کاش امشب نمی خوندم چه جوری از ترس برم دستشویی
۱ ماه پیشدنسر
0وای خدا چه حس ترسناکی موهای تنم سیخ شد
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سوین
0چه روحانی پایه ای🤣