هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و هفده :
فصل بیستوهفتم
بدنش درد میکرد. حس میکرد استخوانهایش را کوبیدهاند و همهجایش از خستگی کوفته شده. نماز صبحش قضا شده بود و اعصابش به هم ریخته بود. تمام شب را با کابوس از خواب پریده بود و زیر چشمهایش حلقۀ بنفش محوی افتاده بود.
حس میکرد حتی حوصلۀ قضا کردن نمازش را هم ندارد. تمام شب خواب دیده بود هرکسی که دوروبرش است و میشناسد، پوزه درآورده و قیافهاش مسخ شده.
لطفا صبر کنید...
