پارت صد و دوازده :

بیدار که شد، نور زرد و مزخرف آفتاب روی فرش سفید اتاقش افتاده بود. با صدای گرفته گلویش را مالید و گفت: لعنت بهش. نمازم قضا شد.

چشمش به کیسه‌زباله افتاد. لحاف را عقب زد و از تخت پایین آمد. می‌ترسید زیر نور روشن، زیر آفتاب واقعیت، کابوس دیشب را زنده ببیند. می‌ترسید واقعی باشد. گرۀ پلاستیک را گشود و تی‌شرت مچاله را باز کرد. چشم‌هایش چهار تا شد. تی‌شرت، تمیز و بی‌لک آنجا بود.

پش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    بیچاره فرشته دچار مشکلات شده بنظرم رو دعایی که پیدا کردن نباید خون خودش رو می ریخت اجنه دارن اذیتش میکنن

    ۱ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    اره دقیقا

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️