هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و نوزده :
هلگورد به فرشته تعارف کرد که روی ایوان بیاید.
فرشته دامن مانتوی طوسیاش را بالا گرفت تا روی پلهها زمین نخورد. روبهروی هلگورد ایستاد. بااینکه بار اولی نبود که او را میدید، ولی هر دفعه که اینطور جلوی او قرار میگرفت، از قد بلند او نفسش بند میآمد. هلگورد نگاهی به لباسهای فرشته انداخت و گفت: صورتی بهت میآد. شیرینت کرده.
لپهای فرشته گل انداخت و بهسرعت نور بحث را پ
لطفا صبر کنید...

مهری
0شاید سیروان قاتله