هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و سیزده :
تا شب قدری حالش بهتر شد. با نازگل کلی حرف زدند و مسخرهبازی درآوردند. از فکر هلگورد درنمیآمد. بااینکه با هم قرار میگذاشتند، تیراندازی میکردند، قدم میزدند، حتی هلگورد حسابی سربهسر او میگذاشت، اما هلگورد هیچوقت از احساسش حرف نمیزد.
هیچگاه بیشتر از یک حدی به او نزدیکتر نمیشد. نمیگفت دوستت دارم. بااینکه از چشمانش میشد احساساتش را بو کشید. چشمانش بوی داغ و غلی
لطفا صبر کنید...

فاطی
0بی صبرانه منتظرم ببینم کراشم هلگورد جون میخواد با سورن چیکار کنه وایی