پارت نود و چهارم :

شب امین نیامد. بهتر! آلبوم عکس مادرم را برداشتم و به تک تک عکس‌‌هایش خیره شدم. من و مامان روی تاب و تابستان... من و مامان توی حیاط خانه و دست‌‌های من دور گردنش... من و مامان و امین مشهد و رو به روی گنبد طلایی امام رضا... من و مامان و خاله ناهید و دختر خاله‌‌‌‌ام توی جشن تولد هفده سالگی‌‌ام... قلبم داشت تیر می‌‌کشید اما از نگاه کردن به عکس‌‌هایش دست نمی‌‌کشیدم. عکس‌‌های مادرم را دورم ری

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    0

    واقعا عالی نوشتی سختی یک مادر عالی بیان میکنی که هم مادری میکنه هم دست از عشق برنداشته گرچه طلاق گرفتن واز هم دورن

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏💖

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    🙏بانو💞

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی مرضیه جونم 💋💋

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💖🌹

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️