پارت نود و پنجم :


فصل 41
یک هفته گذشته بود و از مجید بی خبر بودم. حالم اصلاً خوب نبود. بیمارستان رفتم و هنگامه با دیدنم متوجه بد حالی‌‌ام شد. مهربانانه گفت:
ـ چرا امروز اومدی؟ هنوز حالت سر جاش نیومده.
خانم امیدی از راه رسید. با دیدن صورتم جا خورد و گفت:
ـ دختر تو داری با خودت چی کار می‌‌کنی؟! بیا بریم تو یکی از اتاقا. باید بری زیر سرم.
و کمکم کرد و به یکی از اتاق‌ها رفتیم و روی تخت دراز Ú

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    عجب سخت شدکارش ولی بچه۲ماه هیچ ری کشن اینچنین انجام نمیده 🙏❤⚘

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    اتفاقا الهام درست ترین کارو کرده ایول عاشقشم💋😍چرا مرخصی نمیگیره تا یکم نیلوفر بزرگ بشه🤔عالی بود مرسی مرضیه جونم ❤️❤️

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    چون سرپرست دخترش هست و حمایت‌گر مالی نداره مجبوره زودتر سر کار بره. الهام به خودش متکیه. زندگی اینو بهش یاد داده🧡

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️