حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت نود و پنجم :
فصل 41
یک هفته گذشته بود و از مجید بی خبر بودم. حالم اصلاً خوب نبود. بیمارستان رفتم و هنگامه با دیدنم متوجه بد حالیام شد. مهربانانه گفت:
ـ چرا امروز اومدی؟ هنوز حالت سر جاش نیومده.
خانم امیدی از راه رسید. با دیدن صورتم جا خورد و گفت:
ـ دختر تو داری با خودت چی کار میکنی؟! بیا بریم تو یکی از اتاقا. باید بری زیر سرم.
و کمکم کرد و به یکی از اتاقها رفتیم و روی تخت دراز Ú
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
♥️
۲ سال پیشفاطمه
0خوب بود
۲ سال پیشZarnaz
0اتفاقا الهام درست ترین کارو کرده ایول عاشقشم💋😍چرا مرخصی نمیگیره تا یکم نیلوفر بزرگ بشه🤔عالی بود مرسی مرضیه جونم ❤️❤️
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
چون سرپرست دخترش هست و حمایتگر مالی نداره مجبوره زودتر سر کار بره. الهام به خودش متکیه. زندگی اینو بهش یاد داده🧡
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اسرا
0عجب سخت شدکارش ولی بچه۲ماه هیچ ری کشن اینچنین انجام نمیده 🙏❤⚘