حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت هشتاد و دوم :
قرارم با مجید در خیابان ولیعصر بود. انگار نه انگار زن و شوهر بودیم. برای دیدن هم قرارهای پنهانی میگذاشتیم. مجید عینک آفتابی زده بود و برایم دست تکان میداد. به طرفش پرواز کردم. همان نزدیکی یک کافی شاپ بود. همراه هم داخل رفتیم و گوشهای را برای نشستن انتخاب کردیم و نشستیم. مجید عینکش را در آورد و لحظهای با دیدن چشمان سرخش که زیرش هم گود افتاده بود، بهت زده شدم. معلوم بود شکوه ا
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
💔❤
۲ سال پیشمامان کامیار
1توروخدا بگو داستان بهتر از این میشه؟ دیگه انگار دلم نیست بخونمش
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
حتما ادامه بدید. اتفاقات زیادی در راهه
۲ سال پیشپرنیا
1چ پارت غم انگیزی 😔😔😔دلم خیلی برای الهام سوخت
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
💔💔
۲ سال پیشسودا
2دلم سوخت الهی کاش ب موقعیت های خوب برسه
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
زندگی الهام و مجید فدای اشتباهات و خودخواهیهای امین و شکوه شد💔
۳ سال پیشآوا
3چرا اخه اینجوری شد 😭😭 الهی 😭😭😭
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
💔💔
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نهال
2الهی سایه هیچ پدرو مادری از سربچه هاشون کم نشه. الهی همشون سالم باشن.دلم گرفت این پارت