پارت نود و دوم :

کم کم همه رفتند و من ماندم و هنگامه و خاله ناهید که از شهرستان آمده بود تا مدتی پیش من باشد. خاله ناهید بغلم کرد و گریه سر داد. چقدر بوی مادرم را می‌‌داد. انگار مادرم زنده شده و پیشم برگشته بود. توی بغلش خودم را جا کردم تا به یاد مادرم باشم. هنگامه دستم را در دستش گرفته بود و نگران نگاهم می‌‌کرد:
ـ الهام جان من دارم می‌‌رم. کاری نداری؟
از آغوش خاله بیرون آمدم و این بار در آغوش هنگام

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    ای باباخانم فضول تواین ساختمان هم هست که 🙏💋⚘

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    آخییییی چقدر گناه داره الهام🥺🥺🥺کاشکی از زبان مجیدم بود که حس و حالشو بفهمیم🙈خیلی ممنون عالی بود مرسی مرضیه جونم ❤️مجید بابای خوب بیا یه بچه منتظرته🥺❤️

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💞🌺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️