حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت نود و دوم :
کم کم همه رفتند و من ماندم و هنگامه و خاله ناهید که از شهرستان آمده بود تا مدتی پیش من باشد. خاله ناهید بغلم کرد و گریه سر داد. چقدر بوی مادرم را میداد. انگار مادرم زنده شده و پیشم برگشته بود. توی بغلش خودم را جا کردم تا به یاد مادرم باشم. هنگامه دستم را در دستش گرفته بود و نگران نگاهم میکرد:
ـ الهام جان من دارم میرم. کاری نداری؟
از آغوش خاله بیرون آمدم و این بار در آغوش هنگام
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اسرا
0ای باباخانم فضول تواین ساختمان هم هست که 🙏💋⚘