حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت هشتاد و ششم :
باورم نمیشد به همین راحتی میانهام با مجید به هم خورده باشد. آن هم سر آن دختره لعنتی. نه! نباید میگذاشتم مجید این طوری از پیشم برود و آن هم با فکر اینکه من با مهتاب و امین همدست هستم. به پاهایم قدرتی دادم و به طرفش دویدم. سوار ماشینش شده بود و داشت میرفت. چند ضربه به شیشه ماشینش زدم اما شیشه را پایین نداد. بغضم هر لحظه بیشتر از قبل داشت شدت میگرفت. مدام به شیشهاش ضربÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
الهام اون موقع عاشق بود و میخواست هر طور شده مجید رو نگه داره حالا هم درگیر مسائل روحی بعد فوت مادرش شده. شرایطش خیلی سخته و... بله مجید مظلومترینه توی این داستان😔💔
۲ سال پیشاسرا
2همه گناه دارن الاامین🙏💞⚘
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
👌😔❤
۲ سال پیشZarnaz
1آخی الهام چقدر وابسته مامانش بوده😪مجید گناه داره 😭عالی بود مرسی مرضیه جونم 💋❤️
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
❤🧡
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نهال
0الهام رو درک نمیکنم بگو توکه درجریان مریضی مادرت بودی چقد نصیحتت کردگوش ندادی حالا که کاراز کار گذشته یادش اومده و بدبخت مجیدو عذاب میده.تواین داستان مجیداز همه مظلومتره