پارت هشتاد و پنجم :

صبح که بیدار شدم مجید رفته بود. در حال حاضر شدن در اتاق بودم که گوشی‌ام زنگ خورد. جواب دادم:
ـ الو...
صدای مادرم را شنیدم:
ـ سلام الهام. شماره دختره‌رو پیدا کردی؟
ـ سلام. آره پیدا کردم.
ـ یه زنگ بزن بهش و باهاش قرار بذار. به منم بگو باهات بیام.
ـ مامان تو نیا.
ـ برای چی؟!
ـ ممکنه یه حرفایی بزنه اعصابت خورد شه و قلبت بگیره!
ـ بیخود کرده! من هر طور شده باید این دخت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    🙏💋💞

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤🌹

    ۲ سال پیش
  • وحیده

    0

    😘😘😘😘

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😘❤

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    عالی بود مرسی مرضیه جونم 💋💋

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💖🌹

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️