حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت هشتاد و پنجم :
صبح که بیدار شدم مجید رفته بود. در حال حاضر شدن در اتاق بودم که گوشیام زنگ خورد. جواب دادم:
ـ الو...
صدای مادرم را شنیدم:
ـ سلام الهام. شماره دخترهرو پیدا کردی؟
ـ سلام. آره پیدا کردم.
ـ یه زنگ بزن بهش و باهاش قرار بذار. به منم بگو باهات بیام.
ـ مامان تو نیا.
ـ برای چی؟!
ـ ممکنه یه حرفایی بزنه اعصابت خورد شه و قلبت بگیره!
ـ بیخود کرده! من هر طور شده باید این دخت

لطفا صبر کنید...

اسرا
0🙏💋💞