پارت هشتاد و سوم :

چقدر احساس راحتی می‌‌کردم که مادرم حقیقت را فهمیده بود. از خوشحالی‌‌ام به مجید زنگ زدم تا خبر را بگویم اما گوشی‌‌اش خاموش بود. به خانه که رسیدم سریع در را باز کردم و داخل رفتم. لباس عوض کردم و کمی به سر و وضع خانه رسیدم. دوباره با مجید تماس گرفتم اما باز هم گوشی‌‌اش خاموش بود. اندیشیدم: «چرا گوشیش رو خاموش کرده؟!»
توی فکر بودم که زنگ در به صدا در آمد. از آیفون تصویری چهره هنگامه را دÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    مجیدپ کجاست🤔🙏💞💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    پارت بعدی میاد💖

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    آخییییی مامانه الهام خیلی مهربون بود گناه داشت کاشکی جاش شکوه مرده بود😪🤬عالی بود مرسی مرضیه جونم 💋💋

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😔💔🙏❤

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️