حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت هشتاد و سوم :
چقدر احساس راحتی میکردم که مادرم حقیقت را فهمیده بود. از خوشحالیام به مجید زنگ زدم تا خبر را بگویم اما گوشیاش خاموش بود. به خانه که رسیدم سریع در را باز کردم و داخل رفتم. لباس عوض کردم و کمی به سر و وضع خانه رسیدم. دوباره با مجید تماس گرفتم اما باز هم گوشیاش خاموش بود. اندیشیدم: «چرا گوشیش رو خاموش کرده؟!»
توی فکر بودم که زنگ در به صدا در آمد. از آیفون تصویری چهره هنگامه را دÛ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اسرا
1مجیدپ کجاست🤔🙏💞💋