پارت چهارده :

و با گفتن: «من می‌‌رم دنبال بلیت.» از خانه بیرون رفت و من و مادرم و سوگل تنها ماندیم.
شب را خوابیدم و صبح بیمارستان رفتم. هنگامه با دیدنم لبخند زد و گفت:
ـ سلام خانم مسافر!
خندیدم:
ـ تو از کجا فهمیدی مسافرم؟
ـ خانم امیدی گفت. امروز جناب آقای سعادتمند شخصاً با رئیس بیمارستان تماس گرفتند و برای شما تقاضای مرخصی کردند. خدا بده شانس! کاش کسی‌‌ام پیدا می‌‌شد برای ما از این Ú

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • تکی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • شهناز

    0

    سلام رمان قشنگی من از خوندنش لذت می برم

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تشکر عزیزم

    ۲ سال پیش
  • هستی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤

    ۲ سال پیش
  • asma

    2

    خیلی قشنگ حسشو بهت انتقال میده احسنت به این نویسنده❤

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💝💝

    ۳ سال پیش
  • صبا محمدی

    0

    رمانی که خواندم جذاب بود ممنون

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤

    ۳ سال پیش
  • نسترن

    1

    بسیار زیبا

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💞

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    عالیییی ممنون❤️

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💞

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️