پارت یک :


فصل 1
مجلس خواستگاری بود و من و مادرم و برادرم امین روی مبل‌‌های سلطنتی جای گرفته بودیم. این بار سوم بود که برای خواستگاری سوگل می‌‌آمدیم و باز هم جواب مادرش رد بود. دلیلش کاملاً واضح بود. هیچ وجه اشتراکی بین خوانواده آنها و ما نبود. مادر سوگل، شکوه زن مستبد و خود رایی بود که سال‌‌ها پیش همسرش را از دست داده بود و با پسرش مجید و دخترش سوگل زندگی می‌‌کرد. هر چه دلش خواست به امین توهین کرد و امین هیچ نگفت. مادرم عصبی شد و رو به امین گفت:
ـ پاشو بریم.
امین چشم و ابرو انداخت که مادرم ساکت باشد و چیزی نگوید اما مادرم اهمیتی نداد و بلند شد. امین مجبور به صحنه سازی شد و خودش را وسط جمع انداخت و گریان گفت:
ـ تو رو خدا بذارید ما دو تا با هم ازدواج کنیم. شکوه خانم به خدا دخترتونو خوشبخت می‌‌کنم. من سوگل رو دوست دارم. هیچ‌‌‌‌کس به اندازه من سوگل رو دوست نداره.
به سوگل نگاه کردم که با چشمان پر از عشق به امین زل زده بود و اشک می‌‌ریخت. شکوه فریاد زد:
ـ بسه... خجالت بکش! چطوری روت می‌‌شه انقدر جلوی من به دخترم ابراز علاقه کنی؟
اشک‌‌های امین تمامی نداشت. این بار دست به دامن مجید شد. سوگل هم مضطرب به مجید نگاه می‌‌کرد. انگار مجید در آن لحظه پدرش بود که باید برایش تصمیم می‌‌گرفت. مجید جرأت ابراز نظر نداشت. یعنی شکوه هیچ‌‌وقت این اجازه را به او نمی‌‌داد. توی چشمانش می‌‌دیدم که چقدر از این وضع عذاب می‌‌کشد ولی نمی‌‌توانست کاری برای خواهرش کند. سعی داشتم امین را از روی زمین بلند کنم اما زورم نمی‌‌رسید. انگار یک تکه سنگ شده و افتاده بود وسط خانه آنها. سنگینی نگاه مجید را روی خودم حس می‌‌‌‌کردم. نگاهش کردم. چقدر پر مهر نگاهم می‌‌‌‌کرد. حواسم پرت شد. مادرم دست امین را محکم کشید و با خودش همراه کرد:
ـ بیا پسر بریم. آبرومو بردی! خجالت بکش! یه ذره مردونگی خودتو حفظ کن.
ـ ولم کن... مامان دستمو ول کن. اندفعه اگه جواب نگیرم خودمو کشتم. اینو مطمئن باش.
شکوه فریاد زد:
ـ بیرون!
مادرم به زور دست امین را کشید و از خانه بیرون آورد...
***
شب بود. داخل اتاقم نشسته بودم و صدای نوای غم انگیز گیتار امین را می‌‌شنیدم. بلند شدم و اتاقش رفتم. یک گوشه نشسته بود و انگشتانش تارهای گیتار را لمس می‌‌کرد. با ناراحتی کنارش نشستم و گفتم:
ـ بس کن دیگه امین... این چه وضعیه برای خودت درست کردی؟
ـ من دیوونه سوگلم الهام! بدون اون می‌‌میرم.
ـ عشق اونو از دلت بیرون کن.
ـ نمی‌‌تونم. زندگی من بدون سوگل جهنمه...
ـ قوی باش امین. تو الان سنی نداری. اصلاً فعلاً ازدواج برات زوده... پاشو بیا بریم یه شامی چیزی بخور. من خیلی گرسنمه... مامان معطل توئه.
ـ اشتها ندارم. شما بخورین.
بی نتیجه به هال رفتم. مادرم با دیدن من که بدون امین بودم، عصبانی شد وگفت:
ـ بیخود کرده غذا نمی‌‌خوره.
و به اتاق امین رفت:
ـ بازم غذا نمی‌‌خوری؟ به خاطر اون دختره؟ مگه کیه انقدر دوسش داری؟ داری سنگ کی رو به سینه می زنی؟ می دونی اونا چقدر با ما فرق دارن؟ یه نگاه به خونه زندگی ما بنداز یه نگاهم به خونه زندگی اونا بنداز...
امین داد زد:
ـ برای همینه که دارم زجر می‌‌کشم. اگه وضع زندگی ما خوب بود مادرش قبولم کرده بود.
به امین نگاه کردم که رگ‌‌های گردنش از فرط عصبانیت بیرون زده بود. گفتم:
ـ اگه وضعت خوب بود سوگل نمی‌خواست باهات ازدواج کنه. سوگل تو رو همین‌‌طوری می‌‌خواد.
امین زیر لب گفت:
ـ دست سوگلو می‌‌گیرم و از دست اون دیو نجات می‌‌دم.
ـ می‌‌زنم تو صورتت!
نگاه هر دویمان به سمت مادرمان رفت. مادرم با خشم گفت:
ـ خودت طاقت میاری خواهرت با یه پسر فرار کنه؟!
گوش‌‌هایم از خجالت سرخ شدند و صورت امین از فرط غیرت بر افروخته. باخشم فریاد زد:
ـ مامان!
ـ دیدی چقدر زشته؟ دیگه حق نداری در مورد دختر مردم این‌‌طوری فکر کنی. بیست و شیش ساله با خون دل بزرگت کردم. نذاشتم آب تو دلت تکون بخوره. که چی؟ که وقتی بزرگ شدی از دستم بگیری. حالا داری اینطوری جواب زحماتمو می‌‌دی؟ باباتم زنده بود این حرفارو تحویلش می‌‌دادی؟
امین سرش ‌‌را پایین انداخت. همیشه در مقابل صحبت‌‌های منطقی مادرم حرفی برای گفتن نداشت. سال‌‌ها بود که مادرم خرج من و امین را می‌‌داد بدون این‌‌که خمی به ابرو بیاورد. مادرم با آبرو ما را بزرگ کرده بود اما امین در عوض چه کرده بود؟!
امین که از خانه بیرون رفت، مادرم گریه کرد و من دلداری‌‌اش دادم:
ـ درست می‌‌شه مامان... غصه نخور.
و گونه‌‌ا‌‌ش را بوسیدم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ماهک

    0

    تا اینجا که خوب بنظر میرسه

    ۶ ماه پیش
  • فریبا

    0

    بالاخره قبول میکنن

    ۱ سال پیش
  • ندا

    0

    خیلی رمان جالبیه

    ۱ سال پیش
  • ندا

    0

    عالیه عالیه

    ۱ سال پیش
  • ندا

    0

    خیلی جالبه

    ۱ سال پیش
  • حسین

    0

    جذاب بود تا اینجا

    ۱ سال پیش
  • آبان

    0

    تا اینجا خوب بود باید پارت بعد ببینم چجوری پیش میره

    ۱ سال پیش
  • حسام

    0

    عالی بود مرسی بابتش

    ۱ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏🌹

    ۱ سال پیش
  • فریبا امجدیان

    0

    تا الان خوب بود

    ۱ سال پیش
  • گندم

    0

    عالی بود ،🥰😘🤩

    ۱ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️

    ۱ سال پیش
  • انیدا

    0

    عالی خیلی خوبه

    ۲ سال پیش
  • طاهره

    0

    قشنگه

    ۲ سال پیش
  • خاتون

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • رها

    0

    هنوز پارت اوله اما خوبه

    ۲ سال پیش
  • لیلی

    0

    فعلا که اول داستان هست انشالله پارتهای بعدی

    ۲ سال پیش
کپی شد!