پارت هجده :

مادرم کمی خورد و گفت:
ـ الهام دیگه برای من قلب نمونده‌‌ها! امین قلب منو ذره ذره آب کرد با زن گرفتنش! تو یه موقع دل به این پسر نبندی!
ـ مامان جون! اون به من علاقه نداره! اشتباه می‌‌کنی!
مادرم با جدیت گفت:
ـ هم اون به تو علاقه داره هم تو به اون. آدم با یکی عروسی می‌‌کنه که بهش بخوره. اینو همه می‌‌گن.
نمی‌‌خواستم حرص و جوشش را بیشتر کنم و گفتم:
ـ چشم. من هیچ‌‌وقت بهش فک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسیر سرنوشت

    0

    رمان خوبیه

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏♥️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️