حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت هجده :
مادرم کمی خورد و گفت:
ـ الهام دیگه برای من قلب نموندهها! امین قلب منو ذره ذره آب کرد با زن گرفتنش! تو یه موقع دل به این پسر نبندی!
ـ مامان جون! اون به من علاقه نداره! اشتباه میکنی!
مادرم با جدیت گفت:
ـ هم اون به تو علاقه داره هم تو به اون. آدم با یکی عروسی میکنه که بهش بخوره. اینو همه میگن.
نمیخواستم حرص و جوشش را بیشتر کنم و گفتم:
ـ چشم. من هیچوقت بهش فک

لطفا صبر کنید...

اسیر سرنوشت
0رمان خوبیه