پارت هفده :

ـ من نمی خوام با خوانواه زن تو ارتباط داشته باشم.
ـ آخه برای چی؟
مادرم ساکت شد. معلوم بود از طرف من نگران است. لابد متوجه علاقه من به مجید شده بود و احساس خطر می‌‌کرد. سوگل صدایم زد و همراهش شدم و از در داخل رفتیم. حواسم به مجید بود. در حال صحبت با مرد هتلداری بود. امین هم رفت و کنارش ایستاد و با مرد هتلدار گرم گرفت. من و مادرم و سوگل روی مبل بزرگی نشستیم تا مجید و امین بیایند. مجید همØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    عالیه ممنونم

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤🧡

    ۳ سال پیش
  • فاطمه

    0

    عالی بود

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💝💝

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️