حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت پانزده :
هنگامه خندید. من هم خندیدم:
ـ خیلی به هم میاین.
لبخند هنگامه روی لبش خشک شد و حالت نگرانی توی صورتش آمد:
ـ چه فایده داره وقتی به هم نمیخوریم.
متعجب نگاهش کردم:
ـ چرا؟!
ـ فعلاً برو! الان وقت حرف زدن در مورد این چیزا نیست. از مشهد که اومدی در موردش با هم حرف میزنیم.
در حالی که فکرم مشغول جمله آخر هنگامه شده بود، خداحافظی کردم و راهی خانه خودمان شدم. مادرم همه چیز
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
ندا
0الهام مجیدو خیلی دوست داره
۱ سال پیشzahra
0اره ندا انگار من جای الهامم خیلی درکش میکنم
۱ سال پیشندا
0خیلی دوست دارم تا آخرش بخونم
۱ سال پیشنورا خیلی ج
0خیلی جالبه
۱ سال پیششبنم
1نگرانم آیا این دو بهم میرسن ای کاش عشق مجید از دلش بیرون بره و مامانش اذیت نشه
۲ سال پیشزهرا
0خوبه
۲ سال پیشتکی
0عالی
۲ سال پیشتکی
0عالی
۲ سال پیشنسترن
1💐
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
🌹🌹
۳ سال پیشمریم گلی
3الان همه چی خوبه ،شکوه رو باید چه طوری راضی کرد خدا داند و بس ،ممنون نویسنده جان
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
💖
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0خیلی خیلی عالی