پارت یازده :

ناگهان برق رفت و آشپزخانه در تاریکی فرو رفت. سوگل با ناراحتی گفت:
ـ وای! الان چه وقت برق رفتن بود؟!
چشمم هیچ‌‌کسی را نمی‌‌دید. خواستم یک جوری خودم را به هال برسانم که یکدفعه خوردم به سینه محکم کسی و صدایی شنیدم:
ـ سوگل! شمع داری؟
عرق سردی از پیشانی‌‌ام سرازیر شد. فکر کرده من سوگلم؟! وای! دیگر حرف نزد! فهمید من سوگل نیستم. صدای سوگل شکش را تبدیل به یقین کرد:
ـ من اینجاام م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • حسین

    0

    خیلی بد شد رفت

    ۱ سال پیش
  • لیلی

    0

    عالی پیش میره

    ۲ سال پیش
  • Tara

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💞🌺

    ۳ سال پیش
  • سوگند

    0

    عالیه قلمت ماندگار

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏💞

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️