حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت یازده :
ناگهان برق رفت و آشپزخانه در تاریکی فرو رفت. سوگل با ناراحتی گفت:
ـ وای! الان چه وقت برق رفتن بود؟!
چشمم هیچکسی را نمیدید. خواستم یک جوری خودم را به هال برسانم که یکدفعه خوردم به سینه محکم کسی و صدایی شنیدم:
ـ سوگل! شمع داری؟
عرق سردی از پیشانیام سرازیر شد. فکر کرده من سوگلم؟! وای! دیگر حرف نزد! فهمید من سوگل نیستم. صدای سوگل شکش را تبدیل به یقین کرد:
ـ من اینجاام م
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

حسین
0خیلی بد شد رفت