حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت دوم :
شب از نیمه گذشته بود و از امین خبری نبود. از بس با همراه امین تماس گرفته بودم خسته شده بودم.
ـ واقعاً که چه پسر بی فکریه! اصلاً فکر ما دو تا رو نکرده...
مادرم وحشت زده دست روی قلبش که تیر میکشید، گذاشت:
ـ الهام میترسم یه بلایی سر خودش آورده باشه... پسره این روزا پاک زده به سرش... یه کاری کن تو رو خدا...
با دیدن چهره مضطرب مادرم من هم مضطرب شدم. به طرف دفترچه تلفن رفتم و شماره دوستان امین را گرفتم. هیچکدام از امین خبری نداشتند. نگرانی و آشفتگیام بیشتر شد. برای اینکه مادرم را متوجه بد حالیام نکنم آب قند برایش درست کردم و لبخند تصنعی زدم:
ـ خواسته مارو بترسونه مامان. چرا انقدر ترسیدی؟ بیا اینو بخور که یه کمی رنگ و روت بیاد سر جاش.
مادرم به گریه افتاد:
ـ الهام الان کجاست؟ خدایا! چی کار کنم؟!
روسری به سر انداختم و از در بیرون رفتم. چشمم به صورت کنجکاو پیرمرد همسایه افتاد. آقای صادقی که دبیر بازنشسته بود و صورت استخوانی کشیدهای داشت عینکش را روی بینی جابجا کرد و گفت:
ـ اتفاقی افتاده دخترم؟
انگار نیاز به همدرد داشته باشم با این حرفش به زبان آمدم:
ـ برادرم خونه نیومده و من و مامانم نگرانشیم.
ـ ای بابا! از این قهرای مجردی جوونا نترسین. من هم سن امین بودم ده بار از خونمون قهر کردم و برگشتم...
ـ اینارو به مامانمم بگین...
آقای صادقی یاالله گویان همراهم داخل خانه شد. مادرم به طرفش آمد و هراسان گفت:
ـ تو رو خدا ببخشید سر و صدا کردیم و شمارو از خواب بیدار کردیم.
ـ من پیرمرد که شبا خواب ندارم.
به مادرم گفتم:
ـ آقای صادقی میگن قهر امین جدی نیست...
مادرم غمگین گفت:
ـ اصلاً پیش نیومده قهر کنه و شب خونه نیاد.
ـ این پسرارو من میشناسم. صد در صد رفته خونه دوستاش.
ـ اونا ازش خبری نداشتند...
ـ دروغ میگن...
ـ حالا ما باید چی کار کنیم؟ دنبالش نریم؟
ـ مگه بچهس برین دنبالش؟ بذارین راحت باشه.
مادرم با ناراحتی زیر لب گفت:
ـ کاش سوگل هیچوقت تو زندگیش پیدا نمیشد.
آقای صادقی سرش را تکان داد و گفت:
ـ فردا ازش خبر میشه.
مضطرب گفتم:
ـ آقای صادقی ما نمیتونیم دست رو دست بذاریم. باید یه کاری کنیم.
ـ ماشین هست... من هر کمکی که از دستم بر بیاد میکنم.
مادرم گفت:
ـ الهام زنگ بزن به سوگل.
ـ این وقت شب خوابه مامان.
ـ بیدارش کن. چه میدونم پیامک بزن. شاید با سوگل قراری چیزی گذاشتند.
با عجله به طرف گوشیام رفتم و شماره سوگل را پیدا کردم. تماس گرفتم و پیغام خاموش است را شنیدم. زیر لب گفتم:
ـ با همن! جفتشونم موبایلاشون خاموشه. بالاًخره کار خودشونو کردن.
خیال مادرم کمی راحت شد. آقای صادقی را بدرقه کردیم و به صحبت نشستیم.
مادرم گفت:
ـ برو ببین شناسنامهش هست یا نه.
تندی به اتاق امین رفتم و در کمدش را باز کردم. خبری از شناسنامه نبود. عصبانی شدم و گفتم:
ـ نیست.
مادرم به سرش زد:
ـ پسره دیوونه! چطوری میخوای دختررو نگه داری؟ حالا دیگه خوانوادش سایهت رو با تیر میزنن.
فصل 2
صبح زود از خانه بیرون رفتم و روانه خانه شکوه شدم. هر طور که شده بود باید سر در میآوردم سوگل خانهاشان هست یا نه. دم در خانه شکوه که پیاده شدم اضطراب به جانم افتاد. چند قدم از در فاصله گرفتم و پشیمان شدم از آمدنم. صدایی از پشت سرم شنیدم:
ـ با کی کار دارین؟
رنگ از صورتم پرید و برگشتم. مجید بود که از دیدنم جا خورده بود. هول شدم و به لکنت افتادم:
ـ س... سلام.
به گرمی جواب داد:
ـ سلام الهام خانم.
ـ ب... بخشید من...
ـ با سوگل کار دارین؟
از ته دل خدا را شکر کردم که به جای شکوه تندخو پسرش مجید پر از آرامش و خونسردی را مقابلم قرار داد.
ـ ب... بله با ایشون کار داشتم البته... اگه اجازه بدین... یعنی مادرتون اجازه بدن...
با لبخند محوی که روی لبش دائمی بود، گفت:
ـ الان صداش میکنم.
ـ ممنون می شم.
ـ بفرمایین داخل.
ـ نه مزاحم نمیشم.
عذرخواهی کرد و از در داخل رفت و نگاه من هم به دنبالش. نمیدانم چرا یکدفعه فکرم از امین به مجید معطوف شد. همیشه وقتی میدیدمش حس خاصی به سراغم میآمد. حسی زیبا که میدانستم جز عشق چیز دیگری نیست. هراسان اندیشیدم: «به چی فکر میکنی؟!... تو و اون؟!... تو و برادر سوگل؟!... شکوه سایه امین رو با تیر میزنه بعد تورو عروسش کنه؟!...»
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
خخ
0عالی عالی عالی عالی
۱ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏🌹
۱ سال پیشگندم
0فعلا که دوستش داشتم
۱ سال پیششبنم
0تا اینجا عالی بود ممنون
۱ سال پیشخوب
0خوب
۲ سال پیشل
0قشنگه
۲ سال پیشهلن
0فوق العاده
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏❤
۲ سال پیشفاطمه سلامی
1خوبه
۲ سال پیشهستی
0عالی بود
۲ سال پیشفاطمه
0خوب بود
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
❤🌹
۲ سال پیشاسما
0خوبه
۲ سال پیشعالی هست دوستم دارم
0خیلی قشنگه هیجان داره
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
تشکر عزیزم
۲ سال پیشم
0خوبه
۲ سال پیشدانیال
0عالییی
۲ سال پیشپیشه ور
0خوبه
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

حسین
0هیجان زده شدم