پارت سیزده :

و ناگهان از حرفی که زدم غرق خجالت شدم. مجید مهربانانه گفت:
ـ اگه می‌‌دونستم خودتونو یادتون می‌‌ره اصلاً نمی‌‌گفتم بارونیمو جا گذاشتم.
سرم را پایین انداختم و هیچ نگفتم. پرسید:
ـ پیشونیتون که طوری نشد؟!
سرم را بالا آوردم و به چشمان پر از دلسوزی‌‌اش نگاه کردم:
ـ نه... چیزی نشد...
و تبسم کردم:
ـ مهم نبود.
ـ بیشتر مواظب خودتون باشین!
در نگاهم مهر جمع شد:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شبنم

    1

    نمی دونم چرا منم راضی نیستم الهام با مجید ازدواج کنه فکرکنم تو زندگی خیلی سرکوفت بخوره وکوچیک بشه

    ۲ سال پیش
  • اکی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    1

    کاشکی آخرش خوب باشه...تااین جا که رمانتون زیباست💜

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💖

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    عالی مرسییی😘❤️

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💖

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️