حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت سیزده :
و ناگهان از حرفی که زدم غرق خجالت شدم. مجید مهربانانه گفت:
ـ اگه میدونستم خودتونو یادتون میره اصلاً نمیگفتم بارونیمو جا گذاشتم.
سرم را پایین انداختم و هیچ نگفتم. پرسید:
ـ پیشونیتون که طوری نشد؟!
سرم را بالا آوردم و به چشمان پر از دلسوزیاش نگاه کردم:
ـ نه... چیزی نشد...
و تبسم کردم:
ـ مهم نبود.
ـ بیشتر مواظب خودتون باشین!
در نگاهم مهر جمع شد:

لطفا صبر کنید...

شبنم
1نمی دونم چرا منم راضی نیستم الهام با مجید ازدواج کنه فکرکنم تو زندگی خیلی سرکوفت بخوره وکوچیک بشه