حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت سوم :
ناگهان صورت سرد سوگل که با نگرانی همراه شده بود، مقابلم نمایان شد:
ـ سلام الهام.
ازا فکارم بیرون آمدم و به یاد امین افتادم. مضطرب شدم و گفتم:
ـ سلام سوگل جون.
شانهام را گرفت و گفت:
ـ بیا بریم اون طرف تا مادرم ندیدمون.
تبعیت کردم و به طرفی که گفت، رفتیم. پرسید:
ـ حال امین خوبه؟
ـ من اومدم از تو بپرسم.
دستش را روی سینه گذاشت و متعجب پرسید:
ـ از من؟!
ـ از دیشب ازش خبری نیست. تو رو خدا اگه ازش خبری داری بگو.
چهره سوگل نگران شد:
ـ من هیچ خبری ازش ندارم.
ـ چرا گوشیتو خاموش کرده بودی؟! دیشب یه سره داشتم بهت زنگ میزدم. فکر کردم با امینی.
ـ مادرم گوشیمو گرفته و بهم پس نمیده. تو منم نگران کردی. جایی دنبالش رفتین؟
ـ همسایهمون گفت قهر کرده و بر میگرده.
ـ اهل همچین کاری هست؟
با ناله گفتم:
ـ نه سوگل جون... نه... حالا باید چی کار کنیم؟
تلفن همراهم زنگ خورد و اسم مادرم را روی صفحه دیدم:
ـ بله؟
صدای مادرم از ته چاه در میآمد:
ـ الهام... بدبخت شدیم... امین خودکشی کرده و تو بیمارستانه...
قلبم هوری ریخت و گوشی از دستم به زمین پرتاب شد. سوگل وحشت زده پرسید:
ـ چی شده الهام؟! چی شده؟!
با رنگ و رویی پریده و صدایی خفه گفتم:
ـ امین... امین خودکشی کرده...
جیغ و داد سوگل به هوا برخاست. مجید با عجله از خانه بیرون دوید و با دیدن حال و روز ما دو نفر هول و دستپاچه شد.
ـ چی شده سوگل؟! چی شده الهام خانم؟!
نمیتوانستم قدمی به جلو بردارم. انگار نیرویی برای راه رفتن نداشتم. میترسیدم رفتنم به بیمارستان مساوی با مرگ برادرم باشد. سوگل بدون اینکه جواب مجید را بدهد به خانه دوید تا حاضر شود. مجید با نگرانی پرسید:
ـ الهام خانم چی شده؟! تو رو خدا حرف بزنین....
ـ برادرم... امین...
از دیوار کمک گرفتم و با درماندگی گفتم:
ـ خودکشی کرده...
ـ خودکشی کرده؟!...کدوم بیمارستانه؟!
ـ نمیدونم.
آنقدر وحشت زده شده بودم که نپرسیده بودم کدام بیمارستان بستریست. گوشیام را از زمین برداشتم و شماره مادرم را گرفتم و اسم بیمارستان را پرسیدم و به مجید گفتم. مجید داخل حیاط رفت و ماشین را از پارک در آورد و کنار من نگه داشت:
ـ سوار شین الهام خانوم!
در قسمت عقب را باز کردم و نشستم. دلم آشوب بود! مجید از آینه نگاهم کرد. حرف نمیزد ولی نگاهش خیلی دلسوز بود. بغضم گرفت و گفتم:
ـ مادرتون خیلی سنگدله... اگه امین طوریش بشه اون مقصره...
ـ حق دارین!
چقدر انسان بود! انگار این پسر، پسر آن زن مستبد و خودخواه و مغرور نبود. دلم آرام گرفت که بهم حق داد وگرنه اگر از مادرش طرفداری میکرد داد و فریادم ماشین را پر میکرد. سوگل آمد و مجید اتومبیل را به حرکت در آورد. صدای سوگل را ناراحت شنیدم:
ـ اگه بلایی سر امین بیاد مادرمو نمیبخشم!
یک ربع بعد، مجید ماشین را رو به روی بیمارستان نگه داشت و من و سوگل با عجله بیرون آمدیم. چهره شکسته مادرم در حالی که چادر مشکی به سر داشت، از دور پیدا بود. وحشت زده به سمتش دویدم و صدایش زدم:
ـ مامان... حال امین چهطوره؟
بغض مادرم ترکید و در میان گریه گفت:
ـ به خیر گذشت!
اشکهایم سرازیر شدند و در آغوش مادرم فرو رفتم و هردو گریه کردیم. سوگل هم به ما پیوست و گریه کرد.
***
امین ضعیف و رنگ پریده روی تخت بیمارستان بود. مادرم با گریه گفت:
ـ خجالت نکشیدی این کارو کردی؟ نگفتی من بدون تو چی کار کنم؟
لبخند کمرنگی بر لبان بی رنگ امین نشست. بغضم را فرو دادم. دوست نداشتم امین در عشق اینقدر ضعیف باشد. به طرفش رفتم و گفتم:
ـ خیلی کار بدی کردی! خیلی!
و دستم را بالا بردم و امین سرش را کمی عقب کشید. مثل همیشه که موقع دعوا امین این حرکت را میکرد. همه در میان اشک لبخند زدیم. این بار نوبت سوگل بود. هردو لحظاتی به هم نگاه کردند. سوگل با چشمانی پر از اشک گفت:
ـ این چه کاری بود کردی؟
توجهم به مجید جلب شد. به صورت خواهرش نگاه میکرد و نگران بود. بدون حرفی اتاق را ترک کرد و مرا با فکرش تنها گذاشت. به دیوار تکیه زدم و خودم را سرزنش کردم که نمیتوانستم مهرش را از دلم بیرون کنم. از دست خودم ناراحت بودم که دل به او سپرده بودم اما مگر دست خودم بود؟! عشق آرام آرام میآمد. این پسر کم حرف و محجوب را دوست داشتم. بارها از مادرم شنیده بودم که بیچاره این پسر! دلم بهش میسوزه با همچین مادری. خدا به داد زنش برسه!
و من گفته بودم: «اتفاقاً به نظر من مجید پسر با عرضهایه و میتونه زندگیش رو جمع و جور کنه.»
ـ چطوری زندگیشو جمع کنه وقتی هر چی مادرش بهش میگه گوش میکنه و میگه چشم.
ـ مگه بده احترام مادرشو داره؟ اتفاقاً پسرایی که احترام مادرشونو دارن احترام زنشونم دارن.
ـ احترام باید مال دو طرف باشه. این مجیدِ طفلک بدون مادرش نمیتونه آب بخوره. چه برسه به حرف زنش گوش کنه. یه موقع بهش فکر نکنیا!
ـ مامان!
ـ من دخترمو از خودش بهتر میشناسم! تو دو دیقه نمیتونی اون زنو تحمل کنی. اصلاً اون خوانواده با ما مشکل داره.
نمیدانم چقدر گذشته بود که آمد. همراهش کسی بود. دقت که کردم، متوجه شدم شکوه است. دلم نمیخواست به او سلام کنم. شکوه با ابهت زنانهاش چند ضربه به در زد و نگاه همه به سمت در چرخید. به طرف امین آمد و گفت:
ـ بالاخره کار خودتو کردی پسر؟!
لحنش آرام بود. امین بی روح نگاهش کرد. شکوه زیر لب گفت:
ـ امان از دست شما جوونا!
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
حسین
0بابت امین نگران شدم
۱ سال پیشل
0خب
۲ سال پیشمونا
0فعلا که خوبه
۲ سال پیشاسما
0خوبه
۲ سال پیشعالی
0دوست دارم زود بخونم
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
♥️
۲ سال پیشدانیال
0بسیار زیبا
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏🌹
۲ سال پیشافسانه
0رمان خیلی قشنگیه
۲ سال پیشروژین
0وای اینم از رمان آقای سر دبیر که بهتره داری چیکار میکنی مرضیه جون دارم از درسام جا میمونم بخاطر رمانهات🥺
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
عزیزم😍💞
۳ سال پیشاقدس
0خیلی قشنگه ممنون
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
💞🌺
۳ سال پیشجفری
0عالی
۳ سال پیشزهرا
0خوب
۳ سال پیش..
0رمان عالیه
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
💞🌺
۳ سال پیشمامان حناوهانیس
3امین بجای اینکه خودشو ضعیف نشون بده و خودکشی کنه باید مردونه وایسه و بجنگه
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
👌🌺
۳ سال پیشزهرا
0عالی
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ندا
0خیلی هیجان داره