پارت دوازده :

سریع دستانم را شستم و بیرون آمدم. مجید داشت از مادرم و سوگل و امین خداحافظی می‌‌کرد. نگاهش که به من افتاد، گفت:
ـ با اجازتون الهام خانوم!
لبخند گرمی زدم:
ـ به شکوه خانم خیلی سلام برسونید.
تشکر کرد. سوگل گفت:
ـ بذار منم بیام پایین.
مجید اجازه نداد و از امین هم خواست به خاطر سرما پایین نیاید اما امین مشتی دوستانه به شانه مجید زد و خندان گفت:
ـ برو برادر زن! نیام پایین

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • تکی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر ادیب

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • سوگند

    0

    عالیه

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    2

    عالیهههه مرسی 😍کاشکی مجید و الهام بهم برسن 😍خیلی بهم میان شاید از نظر مالی بهم نیان ولی خوب از نظر اخلاق و اینا خیلی بهم میان😍❤️

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤❤

    ۳ سال پیش
  • مریم گلی

    2

    بیشتر مواقع ناهماهنگ بودن سطح مالی خانواده ها مشکل ساز میشود انشاالله ختم به خیر شود ممنون نویسنده جان

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌💖

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    5

    امین سوگل کارشون به جدایی نخوره خوب وعالیه خانم نعمتی عزیز

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️