حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت هشتم :
ـ چشم.
از اتاق بیرون رفتم و از پلهها بالا رفتم. طبقه اول خیلی ساکت بود که باید هم این طور میشد چون داخل هر اتاق مریض بود و به آرامش احتیاج داشتند. چشمم به ایستگاه پرستاری افتاد و دو دختر که پشت میز نشسته بودند. با خودم فکر کردم: «یعنی خانم ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

ندا
0خیلی اوکیه ممنون