حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت بیست :
امین با حرص خندید و گفت:
ـ حالا یکی باید بره ناز خانومو بکشه!
مادرم گفت:
ـ بلد نیستی با خواهرت بهتر حرف بزنی؟
آنقدر از دست امین عصبانی بودم که رو به مجید گفتم:
ـ ببخشید من نمیتونم همراهتون بیام. میخوام برم هتل.
حال مجید گرفته شد و گفت:
ـ برای چی؟
چشمانم را از صورتش برداشتم و با دلخوری به رو به رویم نگاه کردم. امین به طرفم آمد و گفت:
ـ لوس بازی رو تموم کن

لطفا صبر کنید...

نفس
1عالی