پارت بیست :

امین با حرص خندید و گفت:
ـ حالا یکی باید بره ناز خانومو بکشه!
مادرم گفت:
ـ بلد نیستی با خواهرت بهتر حرف بزنی؟
آنقدر از دست امین عصبانی بودم که رو به مجید گفتم:
ـ ببخشید من نمی‌‌تونم همراهتون بیام. می‌‌خوام برم هتل.
حال مجید گرفته شد و گفت:
ـ برای چی؟
چشمانم را از صورتش برداشتم و با دلخوری به رو به رویم نگاه کردم. امین به طرفم آمد و گفت:
ـ لوس بازی رو تموم کن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفس

    1

    عالی

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💖🌹

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    عالی مرسییی❤️❤️😘😘

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️