پارت نوزده :


فصل 8
در حال تماشای کادوهای سوگل گفتم:
ـ خیلی قشنگن! چه‌قدر دست و دلبازی! برای دوستات کلی کادو خریدی!
امین در حال مسواک زدن سرش را از دستشویی بیرون آورد و گفت:
ـ همشونو از جیب من بیچاره داده!
سوگل گفت:
ـ من که مجرد بودم بیشتر از اینا می‌‌خریدم. مراعات حالتو کردم امین خان!
امین پوزخند زد. مادرم دهان باز کرد به سوگل حرفی بزند اما منصرف شد و لب فرو بست. احتمالا قصØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    1

    قلمتون زیبا و نگارش شیوایی دارید لذت بردم .احسنت

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم💖

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    3

    عالی بود مرسی ❤️😍این مجید چه ناقلاااا هستا هرجا الهام هست سبز میشه😜🤣😍❤️

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    2

    رفت همونجامجیددیگه به به چه شودعالیه وممنون

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️