حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت نوزده :
فصل 8
در حال تماشای کادوهای سوگل گفتم:
ـ خیلی قشنگن! چهقدر دست و دلبازی! برای دوستات کلی کادو خریدی!
امین در حال مسواک زدن سرش را از دستشویی بیرون آورد و گفت:
ـ همشونو از جیب من بیچاره داده!
سوگل گفت:
ـ من که مجرد بودم بیشتر از اینا میخریدم. مراعات حالتو کردم امین خان!
امین پوزخند زد. مادرم دهان باز کرد به سوگل حرفی بزند اما منصرف شد و لب فرو بست. احتمالا قصØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

فاطمه
1قلمتون زیبا و نگارش شیوایی دارید لذت بردم .احسنت