پارت نود و هشتم :




بگو راست می‌گی، الله رو قسم بخور، درست شنیدم؟!
تاته با تشر از ئه‌دا خواست آرام باشد روی زانوی سیروان زد و با سر اشاره‌ به ادامه دادن کرد.
- بله می‌گفتم، پاوه که رسیدیم بعد از این‌که جاگیر شدیم به واسطه‌ی یه نفر تونستم از هورامان خبر بگیرم.
کمی مکث کرد و با لبخند به ئه‌دا نگاه کرد.
- متی گیان یکی دوبار هم تلفنی حرف زدیم.
ئه‌دا جیغ کوتاهی کشید و دستش را ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️