گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت نود و یک :
ترس خواب بیوقتی که میان هیاهو و سر و صدای بچهها چشمان نرمین را گرفته بود سنجاق شد روی سینهام. سرم را سمت صورتش خم کردم. سفیدی رنگش بیشتر از هر وقت دیگری بود. نگران، کنار گوشش آرام جوری که خودم هم به سختی میشنیدم لب زدم:
- نرمین! نرمین؟!
نگاهم را به نیهان دوختم و تا آمدم دهان باز کنم، پشیمان شدم از گفتن شکی که به جانم افتاده بود. سنگینی خوابش از حال خرابش بود. نباید بیداØ
لطفا صبر کنید...
