لیست کلیه پارتهای رمان گیلدا : پارت های 221 تا 240
تعداد کل پارت های منتشر شده : 354
-
رمان گیلدا - پارت 221
برایم سوال بود او که گفته بود اینجا ویلای دوستش است، چطور او در اینجا اتاقِ خصوصی دارد؟ در آن اتاق را بستم و سروقتِ اتاقِ دوم رفتم. اتاقِ سادهای بود. یک تخت تکنفره آنجا بود با یک کمد لباس خالی. دیگر سروقت اتاق سوم نرفتم و همان اتاق را برای خودم انتخاب کردم. لباسهایم را یکی یکی از چمدان بی...
بروزرسانی در : ۷۶۱ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 222
-خیلی افسردهای. دچار خودزشت بینی هم نیستی، خودگه بینیای! مشتی حوالهی بازویش کردم که سمتم براق شد: -چیه مگه دروغ میگم؟ چند ماهه داریم باهم زندگی میکنیم ولی به زور اونم برای خرید مایحتاج روزانه از خونه میزنی بیرون. فکر میکنی چون چاقی حق نداری بری بیرون یه قدمی بزنی، یه پارکی بری، یه باشگاه...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 223
حالا میفهمیدم چرا زمانیکه گفتم بهجای امیرعلی او بیاید خواستگاریام و یک مراسم عقد صوری باهم راه بندازیم، آنطور داغ کرد و عصبی شد. قطعاً این حس شرم و خجالت وجود او را هم پر میکرد. جعبه را از دستش گرفتم و زیر لب چیزی شبیه تشکر زمزمه کردم. نگاهِ کلِ جمع به جعبه بود. حتماً میخواستند ببینند اه...
بروزرسانی در : ۷۵۹ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 224
اهورا من را آهسته از سالن بیرون برد. پلههای منتهی به طبقهی بالا را بهسختی پیمودیم و او در اتاقی که متعلق به من بود را گشود. کمکم کرد روی تخت دراز بکشم و با لحنِ آرامشبخشی گفت: -دردی که الان میکشی وحشتانکتر از هر دردیه که تو عمرت تجربه کردی. حالا من درد زایمان رو نکشیدم ولی میگن این دردِ ...
بروزرسانی در : ۷۵۸ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 225
ناگهان دل و رودهام به هم پیچید. وحشتزده به شکمم که منقبض شده و تو رفته بود، زل زدم. به وضوح احساس میکردم تغییراتی در داخل بدنم اتفاق میافتد. دستم روی شکمم نشست و از گرمای آن وحشت کردم. بدتر از داغ بودن شکمم، جسمی بود که حس میکردم زیر پوستم درحالِ حرکت است و پوست شکمم را تکان میداد. درست شب...
بروزرسانی در : ۷۵۷ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 226
با احساسِ تشنگی وحشتناکی چشم گشودم؛ دمر وسط اتاق خوابیده بودم. دیگر خبری از صدای کر کنندهی موسیقی نبود. همهجا را سکوت فرا گرفته بود. با رخوت نیمخیز شدم. تمام تنم کوفته بود. چشمهایم دودو میزد و اطرافم را بهسختی میدیدم. با فشردن کف دستهایم روی زمین، از جا برخاستم ولی چنان سرگیجهای به من ...
بروزرسانی در : ۷۵۶ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 227
نور زردرنگ و زنندهی لامپ آشپزخانه باعث شد چند ثانیهای دستم را مقابل صورتم بگیرم. با نگرانی پرسید: -خوبی؟ نفسم را عصبی از سینهام بیرون راندم و غرولند کردم: -از احوالپرسیهای شما! در رو قفل کردی تو اون اتاق تا بمیرم، نه؟ توقع داشتم الان من را به آرامش دعوت کند تا مبادا صدایم به گوش مهمانه...
بروزرسانی در : ۷۵۵ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 228
بیتفاوت شانه بالا انداختم. من تشنه بودم و هرچیزی که تشنگیام را رفع میکرد، حاضر بودم بنوشم. حتی آن اعتقادهای عجیب و غریبم که میگفتم حاضر نیستم بهخاطر رفعِ تشنگیام به حیوانی آسیب بزنم، از یادم رفته بود. تمام قوای تنم تحلیل رفته و حس میکردم عضلاتم بیرمق است. تشنگی باعث شده بود حسِ انسان د...
بروزرسانی در : ۷۵۴ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 229
در لحظه قدرت به دستم برگشت. چیزی که با لبهایم مماس بود را دودستی چسبیدم و کلِ آن مایع را بلعیدم. سپس آن جسم را به گوشهای انداختم و نفس عمیقی کشیدم. سنگینیای که روی قفسهی سینهام بود، به کل از بین رفت. پلکی زدم و به سقفِ بتنی خیره شدم و همزمان برگشتنِ قوا به عضلاتِ تنم را احساس میکردم. این...
بروزرسانی در : ۷۵۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 230
ریز خندیدم: -خُب حالا. الان اینقدر گیجِ گیجم که نمیدونم صبحه، ظهره یا عصر! اصلاً من وسط پذیرایی چیکار میکردم؟ مگه دیشب تو اتاق نخوابیدم. لیوان چایم که دستنخورده دستم بود را گرفت و یک نفس نیمی از آن را نوشید. با چشمهای فراخ به او که بیتعارف چایم را قاپید، زل زدم. دستی به گلویش کشید و با ...
بروزرسانی در : ۷۵۲ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 231
-آرتمیس جایگزین تو نمیشه خاطرت جمع. ولی همونطور که چهرهت تغییر میکنه و از لحاظ ظاهری شبیه آرتمیس میشی، خصوصیات اخلاقیت هم ممکنه شبیهش بشه. آرتمیس یه دختر وحشی و سرکشی بود که دومی نداشت. نمیشد تو قبیله کنترلش کرد اصلاً. دم به دقیقه باید رو کوه و دشت و بیابون دنبالش گشت. یا باید میترسیدم یک...
بروزرسانی در : ۷۵۱ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 232
با تردید پرسیدم: -با سلاح شکار میکنیم؟ -لازمه؛ تو هنوز تازهکاری. از دور با تفنگ ساچمهای حیوون رو زخمی میکنی، بعد با چاقو گلوش رو میبری و بعد خونش رو میخوری. کمکم یادمیگیری بدون اسلحه و با دندون نیشت شکار کنی. ولی هنوز زوده. پس بردار اسلحهها رو تا بریم. تصور بریدن گردن یک حیوان بیگناه...
بروزرسانی در : ۷۵۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 233
سمت اتاقش پا تند کردم و او را که در آستانهی در ایستاده بود، کنار زدم و وارد اتاقش شدم. مقابل آینهی دراور اتاقش ایستادم و با چشمهای لبریز از اشکی که نفهمیدم چی وقت کرد در کاسهی چشمم بجوشد، به تصویر خودم در آینه زل زدم؛ دماغم سیاه شده بود. انگار مشت خورده و من نفهمیدم! زیر پرههای بینی و دور لب...
بروزرسانی در : ۷۴۹ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 234
دودستی بازویم را در دست گرفت و تکانم داد: -شنیدی چی گفتم گیلدا؟ مات و متحیر زمزمه کردم: -شنیدم! ورق زندگیام برگشته بود. داشتم دگردیسی را پشت سر میگذاشتم و طبیعی بود که از این واقعه وحشتزده باشم. طبق خواستهی اهورا با مریم تماس گرفتم و گفتم راهی آزادشهرم و تا شب میرسم. برخلاف تصورم به شدت...
بروزرسانی در : ۷۴۸ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 235
متعجب تای ابرویی بالا انداخت و پرسید: -دماغت رو عمل کردی؟ نخودی خندیدم و جواب دادم: -آره، عجیبه؟ اگر بگویم کم مانده بود چشمهایش از کاسهی سرش بیرون بزند، دروغ نگفتهام. نگاهی به سرتا پایم انداخت و با همان حیرت گفت: -چیکار کردی با خودت که اینقدر لاغر شدی؟ از تغییراتم راضی بودم. برق حسادت ...
بروزرسانی در : ۷۴۷ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 236
از جا برخاست و خشمگین غرید: -برم یه چایی بذارم. الانه که سر و کلهی بابات پیدا بشه. به سرعت پا به آشپزخانه گذاشت و از مقابل دیدم محو شد. از اینکه با آرامش جوابش را داده بودم، از خودم راضی بودم. البته او نیازی به جواب دادن نداشت. بذر حسادت در قلبش کاشته شده بود و من حتی اگر به او میگفتم درست ...
بروزرسانی در : ۷۴۶ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 237
فردای آن روز با صدای مریم بیدار شدم. مشغول پچپچ با کسی بود، اما گوشهای تیز من کلمه به کلمهی حرفهای آنها را میشنید. -ندیدیش آخه سهیلا. یه قیافهای واسه خودش درست کرده. هیکلش داره میشه مثل من بس که وزن کم کرده. سهیلا را میشناختم. دوست صمیمی مریم بود و به خانهی ما رفت و آمد داشت. همسایه ه...
بروزرسانی در : ۷۴۵ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 238
سهیلا پلاستیک تخممرغی را بالا آورد و گفت: -سوپر سرکوچه بسته بود، منم حال نداشتم برم تا سر میدون. بچهها خوس تخممرغ کردن، گفتم بیام از مریم بگیرم. مریم زیرلبی نجوا کرد: -نوش جون. سهیلا چادرش را روی سرش جابهجا کرد: -بااجازه من برم، بچهها گرسنه موندن. و رو به من افزوذ: -با مریم امروز بیای...
بروزرسانی در : ۷۴۴ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 239
بیطاقت چشم بستم که پرسید: -خوبید خانوم؟ میخواین جایی نگه دارم؟ اگه نیاز به دستشویی دارید یه پمپ بنزین هست... حرفش را بریدم و سعی کردم لحن کلامم آدمی باشد. اما درد باعث شده بود صدایم بم شود: -نه فقط برید. باید برسم تهران. به ناچار سری تکان داد و چشم به جادهی پیشرویش دوخت. دعا دعا میکردم ک...
بروزرسانی در : ۷۴۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 240
اهورا چمدانم را داخل راهرو کشاند، در ورودی را بست و یکراست به آشپزخانه رفت: -باشه الان برات مُسکن میارم. تو دراز بکش فقط. نمیخواستم دراز بکشم. قبل از هرچیزی میخواستم بفهمم صورتم در چه وضعیتی است؟ سمتِ آینه قدیِ گوشهی سالن رفتم و به تصویر خودم زل زدم؛ گونههایم کبود بود. چانهام سیاهِ سیاه ...
بروزرسانی در : ۷۴۲ روز پیش
