لیست کلیه پارتهای رمان گیلدا : پارت های 181 تا 200
تعداد کل پارت های منتشر شده : 354
-
رمان گیلدا - پارت 181
حالا میفهمیدم چرا دم به دقیقه خمیازه میکشید. دیشب را در آغوش این دختر سپری کرده بود. منِ احمق به بهانهی این که قرار است صبح زود با او راهی شوم، شب ساعت ده خوابیدم. برای همین متوجهی نجواهای عاشقانهی آن دو نشدم. صبح هم من را در پارکینگ معطل کرده بود تا برای خانوم میزِ صبحانهی شاهانه بچیند. ...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 182
درحالیکه دیدگانم را اشکِ شوری پوشانده بود، با صدای دو رگه ناشی از بغض چنبره زده در گلویم گفتم: -قبل خواننده شدن رو شعورت حتماً کار کن. اینجوری نمیتونی طرفدار پیدا کنی. از گوشهی چشم نظری حوالهام کرد. انگار با نگاهش میگفت این چیزها به تو ربطی ندارد. چشمهای خیسم را سمتِ پنجره چرخاندم و لا ...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 183
نامحسوس دندانی سائیدم؛ تصور اینکه یک شب را مجبور باشم تا صبح در یک اتاق با امیرعلی بمانم، حالم را بهم میزد. میدانستم این حسم دو طرفه است و امیرعلی هم طاقت یک شب تا صبح زیر یک سقف با من ماندن را ندارد. ولی چاره چی بود؟ چه بهانهای میتوانستم بیاورم که شب را پیش همسرم نخوابم؟ آن هم وقتی که امیر...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 184
خودم هم نفهمیدم ناخواسته چند دقیقه زیرچشمی او را زیر نظر داشتم که روی تشک نشست. دوباره موبایلش را دستش گرفت و همانطور که تندتند تایپ میکرد، پرسد: -بابات این مریم رو از کجا پیدا کرده؟ یکهخورده از سوالی که پرسیده بود، پرسیدم: -چطور؟ پوزخند تمسخرآمیزی زد و جواب داد: -باید به بابات میگفتم وا...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 185
وقتی سر بالا دادم و چشمم به چهرهی خودم در آینه خورد، برای لحظهای کپ کردم؛ رگههای سیاه رنگی کل صورتم را پوشش داده و سفیدی دو چشمم به رنگِ خون بود. حالم به معنای واقعی کلمه بد بود. برای خودمم سوال بود که چطور داشتم خودداری میکردم وقتی آنطور تشنهی خون بودم. شیر روشور را باز کردم و موبایلم را...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 186
دختری فربه و چاق و زشت. هزار برابر زشتتر از من. ولی سیزده مرد بهخاطر او خودکشی کرده بودند! ناخواسته موبایل را بینِ انگشتانم فشردم؛ یعنی میرسید روزی که یک نفر آنقدر عاشقم شود که اگر من جواب رد به خواستگاریاش دادم، بهخاطر من خودکشی کند؟ بعید میدانستم! این دختر حداقل دختر شاهِ مملکت بود. حت...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 187
دعادعا میکردم که احتمالاتم اشتباه باشد و آن موتورسواران اصلاً در تعقیب من نباشند. ولی وقتی ماشین از پیچ کوچه پیچید و به چشم دیدم که آن موتورسواران به دنبالِ ما راه افتادند، اشهدِ خودم را خواندم. هویتم برای یکی از این سه گروه لو رفته بود. حالا کی؟ خدا داند. تمام طول مسیر مضطرب به صندلی ماشین تک...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 188
-ای مادر میگی چیکار کنم؟ خرس گنده رو بغل کنم و شالاپ شالاپ لپهاشو بوس کنم؟ مرد شده دیگه، چجوری باید باهاش برخورد بشه؟ برشی روی خیارها زدم و حیران گفتم: -وا یعنی چی؟ چند بزرگ شده دیگه نباید محلش بذارید؟ همهی ما آدما تا روزی که زندهایم نیاز به محبت داریم. چه فرقی میکنه چند سالمون باشه. دس...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 189
امیرعلی بعد از ناهار با همان بهانهای که برای من چیده بود، با مادر و پدرش که عصر به خانه آمده بود، خداحافظی کرد و رفت. بعد از رفتنش خواستم به اتاقخوابش بروم و بخوابم که الناز خواهر کوچک امیرعلی از راه رسید. الناز دو سالی میشد که ازدواج کرده و در همان آزادشهر زندگی میکرد. ولی همینکه پا به خان...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 190
گرهی کوری بین دو ابرویم نقش بست و پرسیدم: -جشن رو کجا گرفتین اونوقت؟ -خونهی خودمون دیگه. همونی که از صدقهسریِ امیرعلی رسیده به تو! چشمهایم در کاسهی سرم گرد شد و ناخواسته صدایم بالا رفت: -تو خونهی من مهمونی گرفتین؟ اونم بدون اجازهی من؟ با لحنی جدی که مثلاً میخواست خودش را عصبی نشان د...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 191
گونش اصرار داشت شب را خانهی آنها برویم اما من گفتم در فرصتی دیگر. کار و بارِ امیرعلی را بهانه کردم و قول دادم دفعهی بعد که به آزادشهر آمدم، اول از همه به خانهی او بروم. بعد از ناهار مضطرب روی کاناپه نشسته و منتظر رسیدنِ امیرعلی بودم تا هرچه زودتر از آن شهر خراب شده بگریزم. ظاهراً باید در رفت...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 192
او هم چهرهی جدیای شبیه به باربد داشت. خیلی کنجکاو بودم راجعبه باربد بدانم ولی پرسیدنم خریت محض بود. سرلک نمیگفت به تو چه ربطی دارد که سرگرد کیانی کجاست و چه میکند؟ روی تخت مرتب نشستم و او صندلیِ کنار تختم را عقب کشید و رویش نشست. این صندلی به تبعیت روزهایی که مادرم میآمد اتاق و با من درددل...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 193
-نه، چطور؟ از فاصلهی مابین دو ابرویش کاست و جواب داد: -پروندهی تو داره تبدیل میشه به اقدام علیه امنیت ملی! هاج و واج دو ابرویم را بالا انداختم و با چشمهای گرد شده از حیرت نگاهش کردم و او ادامه داد: -سرگرد کیانی مفقود شده. خونوادهش احتمالِ آدمربایی رو میدن چون جناب سرگرد آدمی نبوده که م...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 194
-هیچ میفهمی این خزعبلاتی که میگی معنیش میشه چی؟ داری به جناب سرگرد تهمت میزنی یا ما رو احمق فرض میکنی که اصل موضوع رو ندیدیم و چسبیدیم به موضوعات فرعی؟ بیشک احتمالِ قاتل بودن جناب سرگرد رو هم بررسی کردیم، ولی این احتمال صفر بود. چرا باربد باید بخواد نامزد خودش رو به قتل برسونه؟ انگیزه برای...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 195
نفس عمیقی کشید و با ریشخند گفت: -حتی اگه از قتلِ سروان شمس تبرئه بشه، هنوزم مجرمه. حملِ سلاحِ گرم، تهدید امیرعلی رضوان با اسلحه، حمله به بیمارستان، زخمی کردنِ سرباز وظیفه و پدر شما. دزدیدن شما و رها کردنتون تو سردخونه. میدونی بابت همین جرمهاش قاضی چه حکمی واسهش صادر میکنه؟ حداقل بیست سالی ر...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 196
طولی نکشید که سرلک دوباره سروقتم آمد و دستور رفتن را داد. مامان نگرانم بود و مدام میپرسید: -واجبه تو بری؟ با این حالت استراحت کنی بهتر نیست؟ جای من سرلک قاطعانه جوابش را داد: -نترسید؛ نیروهای ما چشم و گوششون بازه و اجازه نمیدن تار مویی از سر خانوم مطیع کم بشه. درضمن ایشون برای پیشبردِ این پ...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 197
به محض آنکه در چوبیِ کافه را گشودم، زنگولهی بالای در به صدا درآمد و نگاهِ یکی دو نفری که در آن ساعت از روز پشت میزهای سالن نشسته بودند، سمتم چرخید. از نگاهشان معذب شدم و سر پایین انداختم که صدای هیجانزدهی سپر کمی از اضطرابم را کاست: -گیلدا. نگاهی به او که پشت میز کارش ایستاده و حیرتزده م...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 198
شماره تلفنی که جناب سرگرد داده بود را نیز روی نامه گذاشتم و گفتم: -اگه یه درصد اومد اینجا یا خبری ازش پیدا کردی، این شمارهی من رو بده بهش و بگو بهم زنگ بزنه. بگو کار واجب باهاش دارم، حتماً زنگ بزنه. سپهر شماره را از روی میز برداشت. با سر به نامه اشاره کردم یعنی آن واجبتر است. نامحسوس تأییدو...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 199
چشم بستم، به پشتی صندلی تکیه دادم و با تمام وجودم به صدای گوشنوازِ باران گوش سپردم. آخرین روزهایی بود که قرار بود با این هیکل و این قیافه سر کنم. دو روز دیگر من آرتمیس میشدم با چهرهای جذاب و زیبا و اندامی خیره کننده و دلربا. بعید میدانستم هیچوقت دلم برای این چهره و اندام تنگ شود. با شنیدنِ ...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 200
چنان نعرهای زد که از جا پریدم و ریتم ضربان قلبم اوج گرفت: -زنیکهی هرجایی هیچ معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟ از لفظی که به کار برده بود، چشمهایم گرد شد و با ناباوری پرسیدم: -با منی؟ چنان دادی زد که حس کردم قلبم لحظهای تپیدن را از یاد برده است: -پس فکر کردی با کدوم خریام؟ هرجایی تر از خود...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
